در چند روز گذشته از این کتاب به آن کتاب پریدن هایم کمی زیاد بود. تئوری ای که قبول اش دارم این است که اگر کتابی مناسبت نمی افتد ادامه نده. اما تئوری مورد استفاده ام این است که کتاب را برمیداری از اول تا آخر میخوانی و سپس سراغ بعدی میروی. در کشمکش بین این دو تئوری بودم و در نهایت تصمیم گرفتم که بگردم و ببینیم چه چیزی بیشتر هماهنگم می شود. فعلا روی "میل به شگفتی" ایستاده ام و دارم میخوانمش و خوشحالم که با یک دانشمند و یک ذهن زنده ی دیگر دارم همراه میشوم. البته دل در گرو خاطرات راسل که کمی اینجا درباره اش نوشته ام، همچنان هستم اما خب هنوز از کتاب دورم و خواهرم آن را به من پس نداده.

از "میل به شگفتی" که خود زندگی نامه ی "ریچارد داکینز"  است صفحات محدودی خوانده ام و پیشروی زیادی هنوز نکرده ام. مطمئن بودم که آدم جالبی باید باشد و تا همین صفحات هم به همین نتیجه رسیده ام. نحوه ی روایت اش خودمانی است. تکه ی زیر را فعلا دوست داشته ام:

اما واقعا هستی من، شما و پستچی محله، وابسته به رشته ی بسیار باریکی از شانس است. بسیار باریک تر از آنچه که فکرش را بکنید. وجود ما مدیون زمان بندی و مکان یابی دقیق و حساب شده ی هرچیزی است که از ابتدای جهان هستی اتفاق افتاده است. حادثه ی گلوله ی توپ فقط مثال چشمگیری از پدیده هایی بسیار کلی تر و عام تر است. همانطور که قبلا هم گفته ام، اگر دایناسور دوم از سمت چپ یک سرخس نخلی بلند عطسه نمیکرد و در نتیجه جد موش مانند و ریزه میزه ی ما که جد همه ی پستان داران است از دستش در نمی رفت، هیچ کدام از ما اینجا نبودیم.

همه ی ما میتوانیم خودمان را به عنوان موجوداتی به شدت نامحتمل (احتمال داشت وجود نداشته باشیم) در نظر بگیریم. اما در حال حاضر پیروزمندانه چنین اتفاقی افتاده و ما اینجاییم.