درباره کتاب روی ماه خداوند را ببوس

معلم شیمی ای در سال اول دبیرستان داشتیم که یک روز خیلی بی مقدمه گفت: خب بچه ها، بیاین راجع به کتاب هایی که میخونین صحبت کنیم. هرکسی چیزی گفت و در آخر هم معلممان که اقرار میکنم متاسفانه اسمش یادم نمانده با وجود این مدت کمی که گذشته از آن سال ها ( حدود 7 سال پیش) توصیه ای به ما کرد که : هر کتابی که میخونین بعدش حتی شده یک یادداشت کوتاه درباره اش بنویسید.

پای کتاب و کتاب خوانی که وسط میاید همیشه این جمله توی سرم چرخ میخورد اما هیچ وقت آنطور که باید و شاید عملی اش نکرده ام. چند وقت پیش داشتم تلاش میکردم نام همه کتاب هایی که خوانده ام را فهرست کنم اما حافظه یاری نمی کرد مثلا حتی به خاطر نداشتم فریدون سه پسر داشت عباس معروفی را خوانده بودم یا نه. به هر حال یک دفتر به این کار اختصاص دادم که از این به بعد برداشت هایم را از کتاب ها یا حداقل نام کتاب هایی که میخوانم را در آن بنویسم یا در قالب این وبلاگ انتشار دهم.

اولین باری که با کتاب روی ماه خداوند را ببوس برخورد داشتم دوران راهنمایی بود. آن موقع فکر میکردم که با یک کتاب حجیم و سخت طرفم و از طرفی خیلی هم ازش تعریف میدیدم در وبلاگ های مختلف. تا اینکه چند ماه پیش از فیدیبو دریافتش کردم. همان چند ماه پیش که شروع به خواندنش کردم آنقدر نثر کتاب بیش از حد ساده و روان بود که تداعی کننده ی رمان های زرد بود برایم. کتاب را کنار گذاشتم تا اینکه چند روز پیش خیلی اتفاقی دوباره به سراغش رفتم. برایم مهم نبود که رمان زرد است یا هرچه فقط دوست داشتم تمامش کنم که در آینده خیالم راحت باشد که این کتابی که خیلی ها درباره اش صحبت میکنند را خوانده ام! که البته این خودش نوعی خطاست در کتاب خوانی. به هر حال کتاب کم حجمی بود و در یک نصفه روز توانستم تمامش کنم.

کتاب را از نظر ساختار و سبک نگارش دوست نداشتم. بیش از حد ساده و عامیانه بود. و به نظر من موضوعی که نشانه گرفته شده بود آنقدر پیچیده  هست که به این سادگی ها و در 120 صفحه نباید و نمی شود به آن پرداخته شود. موضوع درباره ی خدا بود. اینکه آیا خدایی هست یا نه ؟ و تصوراتی که درباره ی محسن پارسا به عنوان دانشمندی که قصد دارد مفاهیم انسانی را با مدل های ریاضی توضیح دهد، مطرح شده بود مرا به شخصه جذب نکرد و به نظرم کلیشه ای آمد. و موضوعاتی که پیرامون عشق پارسا به یکی از دانشجویانش مطرح شده بود کمی غیر واقعی به نظر میرسید. و البته کتاب با داشتن شخصیت هایی مثل منصور و علی که هر دو افرادی معتقد بودند تا حدودی ایدئولوژیک بود. رمان، رمانی زرد به معنای خاص کلمه نبود ولی سادگی اش باعث شده بود همه پسند تر باشد و مخاطبی که دنبال چیزی فراتر است را جذب نمی کند شاید.

در این کتاب شخصیتی به نام علی را میبینیم که دانای کل است و شخصیت اصلی سوال هایش را از او میپرسد. علی میگوید بودن یا نبودن خدا به اعتقاد ما بستگی دارد. به طور خلاصه خدا برای هرکس همان قدر وجود دارد که او به خدا ایمان دارد. که خب حرف ساده انگارانه ایست به نظر من و با آن نمی شود به این راحتی ها کنار آمد. این روزها به صورت موازی چند کتاب دیگر را هم مطالعه میکنم و یکی از آنها انسان خردمند هراری است. فعلا در صفحه ی 68 ( انتشارات فرهنگ نشر نو- جلد سخت ) هستم و خیلی در کتاب پیشروی نداشته ام اما مقدمه را که میخواندم نوشته بود در نهایت هراری در فصل آخر میگوید  که برای تکمیل توضیح شکل گیری پیچیدگی زیستی باید خالقی وجود داشته باشد که در این پیچیدگی تعمق آگاهانه کرده باشد. این توضیح بیشتر به دل مینشیند.

 به هر حال این بود یادداشت من برای این کتاب که به شدت هم به نظرات شخصی آلوده است. نمیدانم اگر این کتاب را نمی خواندم و همانطور نصفه کاره رها میکردم و گرفتار خطای هر کتابی که باز میکنی باید حتما تا آخرش را بروی نمی شدم بهتر بود یا بدتر. البته احتمالا بدتر بود. چون متوجه شدم برای من که بیشتر بستر مطالعه ام را ادبیات تشکیل داده است رویکرد های علمی هم گاهی دوست داشتنی اند و حتی گاهی دوست داشتنی تر. و این تقابل بین دو سبک فکر که در پاراگراف قبل توضیح دادم هر دو را برایم شفاف تر کرد.

چند جمله از کتاب روی ماه خداوند را ببوس از مصطفی مستور

... و میگوید :" من روزنامه نمی خونم. به کسانی هم که اینجا می آیند میگویم روزنامه نخونند." یکی از فنجان هارا جلو من میگذارد. نه فقط روزنامه بلکه هرچیز دیگه ای که بخواد اطلاعات پراکنده و دسته بندی نشده را یکجا به مخاطبش منتقل کنه مضره. رادیو، تلویزیون، روزنامه و ماهواره کارشون اینه که اگه نه بمب باران، اما مثل باران اطلاعات پراکنده و اغلب بی خاصیت رو سر شما بریزند.

نگران اینکه ناگهان از خودت شکست بخوری. اینکه اونقدر نزدیک بشی که دیگه چیزی دیده نشه.

اما ندانستن به همان اندازه که چیزی رو اثبات نمی کنه نفی هم نمی کنه.

خوشبختانه انجام خوب همیشه آسونه اما انجام اون به همون اندازه آسون نیست.

خداوند برای هرکس همونقدری وجود داره که او به خدا ایمان داره

باید دور میشد. باید از خودش دور تر میرفت. باید خودش را تکذیب میکرد اما نتونست. پس فروتر رفت. سنگی که برداشته بود سنگین بود پس ترازوش شکست.