هدی هستم

بیشتر درباره کتاب ها، از نگاه من

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

روان درمانی اگزیستانسیال - قسمت 2

1. وقتی به فردی کمک کنیم احساس کند، خودبه خود توانایی اورا برای آرزو کردن تسهیل کرده ایم. آرزو نیازمند احساس کردن است. اگر آرزو های فرد بر پایه ی چیزی غیر از احساساتش - مثلا بر پایه چاره جویی منطقی یا دستورات اخلاقی - باشد، دیگر آرزو نیست، بلکه باید ها و اجبار هاست و فرد از ارتباط با خود واقعی اش فرومانده است. 

 

2. تنهایی درون فردی زمانی اتفاق می افتد که فرد احساسات یا خواسته هایش را خفه کند، یاید ها یا اجبار ها را به جای آرزو هایش بپذیرد، به قضاوت خود بی اعتماد شود یا استعداد های خود را به بوته ی فراموشی سپارد.

 

3. هیچ رابطه ای قادر به از میان بردن تنهایی نیست. هر یک از ما در هستی تنهاییم. ولی میتوانیم در هستی یک دیگر  شریک شویم، همانطور که عشق درد تنهایی را جبران میکند. بوبر میگوید: " یک رابطه ی خوب و صمیمی، بر دیواره های سر به فلک کشیده ی تنهایی آدمی رخنه میکند، بر قانون بی چون و چرای آن فائق می آید و بر فراز مغاک وحشت انگیز عالم، از وجود خود بر وجود دیگری پل میزند. "

 

4.برای ارتباط با دیگی به شیوه ای عاری از نیاز، فرد یا باید خود را نادیده بگیرد یا خود را ارتقا بخشد.

 

5.عشق کودکانه از این قانون  پیروی میکند که "دوست دارم چون دوستم دارند." قانون عشق بالغانه این است که :"دوستم دارند چون دوست دارم." عشق رشد نایافته میگوید:" دوستت دارم چون به تو نیاز دارم." عشق بالغانه میگوید :" به تو نیاز دارم چون دوستت دارم."

 

6. برای انسان رشد یافته ی مولد، بخشش نشانه ی قدرت، ثروت و وفور است. فرد با عمل بخشش زنده بودن خود را به بیان در می آورد و آن را تقویت می کند. انسانی که می بخشد چیزی را در انسانی دیگر می آفریند، و آنچه به این ترتیب آفریده شده، دوباره به سوی خودش باز میگردد؛ فرد در بخشش جقیقی، نمی تواند آنچه را به او باز بخشیده میشود را نپذیرد و نستاند. بخشش آن دیگری را هم بخشنده می کند و هردو در لذت آنچه آفریده اند سهیم میشوند. 

 

7. علاقه به دیگری به معنای علاقه به هستی و رشد اوست.

 

8. من هم موقعی که تنها هستم صدا میشنوم؛ شاید این صداها راهیست برای تنها نماندن.

 

9. عشق بیش از آنکه یک رویارویی خاص باشد یک منش است. مشکل دوست داشته نشدن تقریبا در همه ی موارد مشکل دوست داشتن است.

 

10. به قول کانت:" عشق پاسخ است وقتی پرسشی در میان نیست."

 

11. برقراری رابطه و متعهد شدن به دیگران همواره انسان را غنی تر میکند نه فقیر تر.

 

12. در واقع ، افرادی که انتخاب میکنند تنها با افراد برگزیده و معدودی ارتباط برقرار کنند بیشترین مشکل را در برقراری ارتباط دارند.

 

13. از سوی دیگر، کسانی که مدام و به شیوه ای اصیل در پی گسترش روابطشان با دیگران هستند، از طریق تقویت دنیای درونی، اضطراب اگزیستانسیالشان را تعدیل میکنند و میتوانند رابطه ای سرشار از عشق با دیگران برقرار کنند نه اینکه هنگام نیاز در آنها چنگ زنند. 

 

14. کسانی که قادر به رویایی با تنهایی خویش و اکتشاف در آنند، یاد میگیرند با عشقی بالغانه با دیگران ارتباط برقرار کنند.

 

15. وقتی فرد پنهان ترین راز ها، افکار ممنوع، بیهودگی ها، غم ها و شورمندی هایش را با دیگران در میان میگذارد و با این حال کاملا مورد پذیرش او باقی میماند، این رابط با خوش بینی و امیدواری عظیمی همراه است.

 

16. نظام های خدا باور و بی خدا در این یک نقطه توافق دارند که: درست و پسندیده آن است که فرد خود را در جریان زندگی غوطه ور کند.

 

17. اروین تیلور متعقد است شاید هنرمندان خلاق مبتلا به شدید ترین نارسایی های فردی و اجتماعی ( به کسانی مانند گالیله، نیچه، داستایفسکی، فروید، کیتس، خراهران برونته، وان گوگ، کافکا، ویرجینیا وولف فکر کنید)، از چنان استعدادی برای بازنگری در خویش برخوردار بوده اندکه با نگاهی تیز تر و برنده تر از نگاه اغلب ما به موقعیت اگزیستانسیال انسان و بی اعتنایی کیهانی جهان نگریسته اند. در نتیجه بحران معنا رنج شدید تری برایشان به ارمغان آورده و با سبعیتی زاده ی نومیدی در کوشش های خلاقانه غوطه ور شده اند.

 

قسمت اول از تکه هایی از کتاب روان درمانی اگزیستانسیال نوشته ی اروین یالوم رو میتونید از اینجا بخونید. 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هدی

روان درمانی اگزیستانسیال - قسمت 1

1.نگاهی گذرا به مفهوم محوری فلسفه اگزیستانسیال موضوع را روشن میکند. مارتین هایدگر در سال 1926 در این پرسش غور کرد که چگونه اندیشیدن به مرگ انسان را نجات میدهد و به این بصیرت مهم دست یافت که آگاهی از مرگ خود، همچون مهمیزی است که توجه مارا از یک وجه هستی به وجهی بالاتر جلب میکند. هایدگر معتقد بود در دنیا دو وجه اساسی برای هستی وجود دارد: 1. مرتبه فراموشی هستی 2. مرتبه اندیشیدن به هستی.

وقتی فرد در مرحله فراموشی هستی است، در دنیا ی اشیا میزید و خود را در سرگرمی های روزمره ی زندگی غرقه میکند: فرد به پایین کشیده میشود تا هم مرتبه "وراجی های بی ارزش" شود و در آنها مستغرق. فرد خود را تسلیم دنیای روزمره و دلواپسی های برای شیوه ی وجود چیزها میکند.

در مرتبه ی دیگر، یعنی مرتبه اندیشیدن به هستی، شگفتی فرد تنها در شیوه ی وجود چیزها خلاصه نمی شود، بلکه وجود چیزها کافی است تا فرد را به تحسین و تعجب وادارد. زیستن در این مرحله به معنای آگاهی دائمی از هستی است. در این مرتبه که اغلب مرتبه هستی شناختی نامیده میشود فرد در اندیشه ی هستی باقی میماند، نه تنها در مرتبه آسیب پذیری و شکنندگی هستی بلکه در اندیشه مسئولیتش در قبال وجود خویش. از آنجا که فقط در مرتبه هستی شناختی ست که فرد با خود آفرینندگی خویش در تماس است، تنها در همین جاست که نیروی تغییر خویش را به دست می آورد.

2. اگرچه نفس مرگ نابودمان میکند، اندیشه ی مرگ نجاتمان میدهد.

3. کسی که چراغش را خودش حمل میکند لازم نیست از تاریکی بترسد.

4. همانطور که با اضطراب مرگ رو در رو ایستاد: به جای آنکه مغلوبش شود، آن را شناخت، اضطراب را به جان خرید تا زندگی غنی تر و ارزشمند تری را نسبت به گذشته تجربه کند.

5.هرچه رضایت از زندگی کمتر، اضطراب مرگ بیشتر.

6. فیلیپ آموخته بود زندگی ای که وقف کتمان واقعیت و انکار مرگ شود، تجربه را محدود میکند و در نهایت در خود فرو میریزد.

7. زندگی فرد را انتخاب هایش میسازند.

8.نمی دانم چقدر رشد یافته هستید ولی انسان رشد یافته کسی است که بتواند مسئولیت خود را بر عهده گیرد. مسئولیت افکار، احساسات و غیره را...

9. هر یک از شما تنها مسئول تجربیات خود هستید بنابراین در برابرهرآنچه که تجربه میکنید مسئولیت کامل دارید. هروقت این را متوجه شدید، میتوانید نود درصد چرندیاتی که در زندگی تان جریان دارد  را کنار بگذارید.

10. به محض اینکه این افراد صادقانه با تجربیاتشان رو به رو میشدند، دردهایشان از بین میرفت.

11. ما هنوز در برابر آنچه با کاستی هایمان میکنیم مسئولیم.  در برابر منشمان نسبت به این کاستی ها مسئولیم. 

12. انسان ها ذاتا خود را شکوفا میکنند مگر اینکه شرایط رشدشان چنان نامطلوب باشد که ناچار شوند به جای رشد، برای رسیدن به امنیت تقلا کنند.

13. انسان تا زمانی که ارادی عمل کند مطابق خوبی ها و نیکویی های متصورش عمل میکند. 

14. میتوانم دانش را اراده کنم اما فرزانگی و درایت را؛ میتوانم به بستر رفتن را اراده کنم اما نه خوابیدن را؛ میتوانم خوردن را اراده کنم اما نه گرسنگی را؛ میتوانم سر به زیری را اراده کنم اما نه فروتنی را؛میتوانم درستکاری را اراده کنم اما فضیلت را، میتوانم ابراز وجود یا لاف زنی را اراده کنم ولی نه شجاعت را، می توانم شهوت را اراده کنم اما نه عشق را؛ میتوانم دلسوزی را اراده کنم اما نه همدردی را؛ میتوانم تهنیت گفتن را اراده کنم اما نه تحسین کردن را؛ میتوانم خشکه مقدسی را اراده کنم اما نه ایمان را؛ میتوانم خواندن را اراده کنم اما نه فهمیدن را.

15.اراده بدون آرزو خون لازم برای زنده ماندن و زیست پذیری اش را از دست میدهد و در خود ستیزی و تناقض با خود میمیرد.

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هدی