هدی هستم

بیشتر درباره کتاب ها، از نگاه من

How to win friends

How to win friends

آیین دوست یابی از دیل کارنگی. نظر کلی ام این است که همه پسند بودنش مشخص است و کمی توی ذوق میزند. مخصوصا که یک بار گفت یک نفر بدون اینکه در کارش تخصص داشته باشد، فقط با مهارت ارتباطی اش بالا رفت و مدیری شد و دیگران که تخصص داشتند زیر دست اش بودند. به نظر من این کمی زیاده روی است در نشان دادن اهمیت روابط انسانی. اما خب ایده های خوب زیادی هم به من داد.

 هرکس تا به حال یک بار مهمان تئودور روزولت بوده است از وسعت و تنوع دانش او حیرت کرده است؛ هر کسی که با او ملاقات کرده است چه یک گاوباز باشد چه یک سوار کار خشن، یک سیاست مدار نیویورکی باشد یا یک سیاست پرداز. روزولت میداند چه بگوید، چطور این کار را میکند؟ پاسخش ساده است. وقتی روزولت میخواست کسی را ملاقات کند، شب قبل تا دیروقت بیدار بود و در مورد موضوع هایی مطالعه میکرد که میدانست مهمان به آن علاقه دارد، چون روزولت هم مثل بقیه رهبران سیاسی میدانست که مسیر رویایی نفوذ در قلب افراد، صحبت در مورد مسائلی است که بسیار برای آنها عزیز است.

این تکه از کتاب در ذهن من نقش بست. چون به نظرم میتوان آدم ها را خیلی راحت نرم کرد. اما اگر واقعا به انسانی که رو به رویت ایستاده علاقه نداشته باشی و در ذهن ات عزیز نباشد، انجام دادن این کار مصداقی است برای دورویی. 

در جایی دیگر میگوید که:

من در یک کلاس داستان نویسی در دانشگاه نیویورک شرکت کردم. ویراستار مجله ای معروف در کلاس ما صحبت میکرد. او میگفت که میتوان هر یک از داستان هایی را که هر روز روی میزش میگذارند بردارد و با خواندن چند پاراگراف بفهمد نویسنده مردم را دوست دارد یا نه. او اظهار داشت :"اگر نویسنده مردم را دوست نداشته باشد، مردم هم داستان های اورا دوست نخواهند داشت".

کسی که مردم را واقعا دوست دارد جور دیگری ارتباط برقرار میکند. جور دیگری حرف میزند و رنگ این نیت به تمام اعمالش پاشیده میشود.

 

شما میتوانید با یک نگاه، بالا و پایین بردن تن صدا یا ایما و اشاره ی درست و با استفاده از کلمات شیوا و بلیغ به دیگران بگویید که اشتباه میکنند. اگر به دیگران بگویید که اشتباه میکنند، کاری میکنید که آن ها با شما هم رای شوند؟ هرگز! به این علت که شما یک ضربه ی مستقیم به هوش و قضاوت و غرور و عزت نفس آنها وارد کرده اید. این باعث میشود آنها در صدد مقابله به مثل برآیند. اگر شما منطق افلاطون و کانت را هم بکار ببرید، چون احساسات آنها را جریحه دار کرده اید نمی توانید عقایدشان را تغییر دهید.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هدی
کتاب سرخ

کتاب سرخ

دانشوری کافی نیست. معرفتی قلبی هست که بصیرتی عمیق تر می آفریند. معرفت قلبی در هیچ کتابی یافت نمی شود و قرار نیست بر زبان هیچ دانشمندی جاری شود، بلکه همچون بذری از درون تو، از دل خاک تیره جوانه میزند و می بالد. دانشوری به روح این زمانه تعلق دارد، اما این روح به هیچ طریق رویا را در نمیابد، زیرا که روح آن جا حضور دارد و علم آموختنی و دانشورانه هم آنجا نیست. 

اما چطور میتوانم معرفت قلبی را کسب کنم؟ این معرفت را تنها با زندگی کردن زندگی خود کسب می نمایید. زمانی زندگی خود را به تمامی زندگی کرده اید که آنچه را خود زندگی کنید که هرگز تا به حال زندگی ننموده اید اما آن را به دیگران واگذاشته اید تا زندگی کنند یا بر آن تامل کنند. 

 

برداشت من این است که مسلما زندگی کردن زندگی هایی غیر از آنچه داریم چیزی باید باشد به فرم تجربه ذهنی. مثلا رمان خواندن نقطه ی شروع خوبیست. هر چند که از بس برای یک امتحان دینی این جمله را تکرار کردم بر صفحه ی ذهنم حک شد که: هر کس چهل روز برای خدا کارهایش را انجام دهد چشمه های حکمت و معرفت از دل و زبانش جاری خواهد شد. (که خب البته من جزو معدود افرادی بودم که این درس برایم جدی بود و دوستش داشتم این آخر ها.) به هر حال ما اینجا دو راه داریم و هر دو هم سخت اند :) البته منظورم از سخت این است که طی این نوع مسیر ها یعنی به جان خریدن افت و خیز های فراوان، درگیر شدن با تناقض ها و صرف وقت و انرژی و منظورم خود فعالیت نیست. اما خب حس میکنم خیلی باید چیز خوبی باشد این حکمت. تصور من از افراد دارای این جنس از دانش این است که وقتی هیچ کس حواسش به هیچ کس نیست، یک گوشه ای ایستاده اند و وقایع را نگاه میکنند و در این نگاه کردن چیزهایی را میبینند و میفهمند که دیگرا نمیبینند و نمی فهمند. البته الان که دارم فکر میکنم میبینم همه اش هم نگاه کردن نیست و باید کاری هم کرد. اما در مورد قسمت کار کردن تصور و تداعی خاصی در ذهن ندارم. 

 

کتاب سرخ یادداشت های یونگ است. یادداشت هایی که یونگ در دفتری با جلد قرمز ثبت میکرد و بعد از مرگش انتشار یافت.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هدی
از داوکینز

از داوکینز

می خواستم صبر کنم کتاب تمام شود و آخرش بنشینم و یک پست به حساب خودم خیلی خوب بنویسم اما نمی توانم در برابر نوشتن این قسمت صبر کنم. از همان کتاب میل به شگفتی از آقای داوکینز. حتما این تکه را بخوانید. خیلی میشود برای انجام دادن هرکاری از آن ایده گرفت:

بعد از آنکه انواع مختلف سلسله مرتب هارا در نشانگذازی مناسب و با منطق ریاضی برای کامپیوتر تعریف کردم، به مزیت ها و امتیازات احتمالی سازمان سلسله مراتبی در جهت توزیع فرگشت فکر کردم. برای شرح و توضیح مزیت اول که نامش را "مزیت نرخ فرگشتی" گذاشته ام، حکایتی از هربرت سایمون برنده جایزه ی نوبل اقتصاد را به ودیعه گرفتم که داستان دو ساعت ساز با نام های تامپسون و هورا است:

ساعت های هر دو آنها به خوبی زمان را نشان میدهد. اما تمپسون برای تکمیل ساعتش زمانی بسیار بسیار طولانی تر از هورا، صرف کرده است. هر دو نوع ساعتی که این دو ساعت ساز ساخته اند از هزار قطعه درست شده است، هورا که ساعت ساز حرفه ای تر و موفق تری است به روش سلسله مراتبی یا پیمانه ای کار میکند. او هزار قطعه ای که دارد را به ۱۰۰ قسمت ده قطعه ای تقسیم میکند و بعد به نوبت این قطعات را روی هم سوار میکند تا در مرحله ی دیگری از کار ده تکه ی بزرگ تر داشته باشد و سر انجام با سوار کردن آن ده قسمت به همدیگر، ساعتش را میسازد. اما تمپسون سعی میکند تمام هزار قطعه را یکی یکی روی هم سوار کند و اگریک قطعه از قلم بیوفتد یا تلفن بی موقع زنگ بخورد کلا بیاطش به هم میریزد و مجبور است از اول شروع کند. او به ندرت توانسته ساعتی را تکمیل کند. در حالی که هورا با تکنیک پیمانه ای و سلسله مرتبی اش همین طور مدام ساعت درست میکند.

 

بعدش هم چند مثال از این ارجحیت سلسله مراتبی کار کردن میزند. جالب ترینش دایناسور است. به هر حال طول بدن دایناسور زیاد است و در نتیجه طناب عصبی پشت دایناسور باید خیلی طویل باشد. اما بدن دایناسور یکی مغز دیگر در لگن اش هم دارد که بعضی پیام ها از آنجا مخابره میشود. به عبارتی یک سییتم مرکزی واحد وجود ندارد که همه چیز تحت کنترل او باشد بلکه خرده مراکز کنترل هم وجود دارند. 

من اعتراف میکنم ذهنم از روی بعضی قسمت هایی که داوکینز دارد درباره ی کارهای علمی اش حرف میزند سر میخورد. گاهی بر میگردم دوباره میخوانم و گاهی هم نه. چون حقیقتش نمی خواهم به خودم تحمیل کنم که :بخوان! باید بخوانی و بفهمی! اما، وقت هایی که کمی صبوری میکنم یا متن خودش ساده اس و ذهنم درگیرش میشود حالت حیرت را واقعا تجربه میکنم. حالت اینکه چقدرجالب. مثلا جوجه ها طوری برنامه ریزی شده اند که نور از بالا به اشیا میتابد. یعنی یک جوجه به محض اینکه پا به این دنیا میگذارد و هنوز حتی چشم هایش را باز نکرده و یادگیری اش صفر است به صورت پیش فرض میداند که پا به دنیایی گذاشته که نور از بالا میتابد و نه از پایین. و این هارا داوکینز خیلی جالب آزمایش و اثبات میکند. من نمیدانم چرا به خدا اعتقاد ندارد :) یا مثلا داوکینز پدیده ی تصمیم گیری در حیوانات را بررسی میکند و آنجا بحثی را مطرح میکند تحت عنوان FAP یا fixed action pattern. اگر بخواهم خیلی خیلی مختصر بگ‌ویم این میشود که حیوانات یکی سری حرکات از پیش تنظیم شده دارند که اگر محرکی این حرکت را تحریک کند این حرکات شروع میشوند و تا آخر هم ادامه پیدا میکنند. قضیه همه یا هیچ است. یا این حرکات یا همان fap شروع نمی شود یا اگر شروع میشود مثل عروسک کوکی ای که نخ اش کشیده شده باشد باید تا آخر برود. نمونه اش حرکات سگ برای چال کردن استخوان است. اگر محرکی مثل یک استخوان این سگ را تحریک کند، fap سگ برای چال کردن شروع میشود و حتی در شرایطی که خاکی هم وجود ندارد و سگ روی فرش اس هم ادامه پیدا میکند. 

من خیلی از آزمایشاتش تا آنجا که فهمیدم خوش آمد. آن هایی را هم که ذهنم از رویشان رد شد را بعدا با فاصله ی زمانی دوباره میخوانم. یعنی راستش من این همه سال در کمال بی تفاوتی از کنار مرغ های خانگی خانه ی مادربزرگم عبور کردم و اینجا فهمیدم میتواند موضوع تز دکترا باشد و چقدر هم جالب میتواند باشد. یعنی به گاو و گوسفند توجه کرده بودم ولی به مرغ اصلا :)

کتاب را بخوانید. از فصل "خواب مناره ها" به بعدش داستان جالب تر هم میشود. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هدی

علم یعنی شعر حقیقت

 

دو تکه از "میل به شگفتی"  از ریچارد داوکینز:

 

من در کتاب قبلی ام ایان توماس را معرفی کرده ام. در سن ۱۴ سالگی دقیقا اولین درسی که به من داد الهام بخش من در زندگی شد. جزییات آن را به خاطر ندارم. اما حال و حسی را در من ایجاد کرد که بعد ها باعث شد من گسیختن رنگین کمان را بنویسم. حسی که حالا آن را اینطور توصیف میکنم: «علم یعنی شعر حقیقت».

 

 

 

(کسی نمی تواند تصورش را بکند ولی) قطعا روح مهربان و سرخ چهره ساندرسن روشنگر راه او بوده است. حالا تعلیم و تربیت پر شده از برنامه های درسی و لیست بی پایانی از امتحانات. (بروید به جهنم با آن حقایق و نمونه های آماری تان).

تقریبا ۳۵ سال بعد از فوت ساندرسن، درسی از " هیدرا" در خاطرم مانده. هیدراها ساکنان کوچک آب های شیرین هستند. آقای توماس از یکی از ما پرسید: «چه جانوری هیدرا را میخورد؟» پسر حدسی زد و چیزی گفت. آقای توماس بدون اینکه نظر یا توضیحی دهد به سمت پسر دیگری برگشت و همان سوال را پرسید. او در تمام کلاس چرخید و از تک تک بچه ها این را پرسید. چه حیوانی هیدر را میخورد؟ چه حیوانی هیدرا را میخورد؟

ما یکی یکی حدس هایی میزدیم. تا اینکه آقای توماس به آخرین نفر رسید. ما نگران و مشتاق بودیم تا ببینیم جواب این سوال چیست. « آقا آقا چه حیوانی هیدرا را میخورد؟» آقای توماس صبر کرد تا سکوت حکمفرما شد. بعد او شروع به صحبت کرد. آرام و صریح و با مکثی بین هر کلمه گفت: «من نمی دانم ... (کمی بلند تر) من نمی دانم... (بازهم بلند تر) و فکر نمی کنم آفای کلسون هم بداند. (با صدای کاملا بلند) آقای کلسون! آقای کلسون!»

او به سرعت به سمت در رفت و وارد کلاس بغلی شد و درس همکارش را قطع کرد و او را به کلاس ما آورد و از او پرسید: آقای کلسون آیا شما میدانی چه حیوانی هیدر را میخورد؟ 

شاید به هم چشمگی زدند اما من ندیدم در هر حال آقای کلسون هم نقش اش را به خوبی بازی کرد. او هم جواب را نمی دانست. مطمئنم سایه پدرانه ساندرسن در حالی که لبخند میزد در گوشه ای از کلاس مارا نظاره گر بود. و هیچ کدام از ما آن درس را فراموش نکردیم. 

حقایق چه اهمیتی دارند؟ آنچه مهم است روش کشف حقایق و راه فکر کردن به آنهاست، تعلیم و تربیت واقعی ، بسیار متفاوت از فرهنگ امتحانی و ارزیابی های دیوانه وار امروزی است. 

 

 

این تکه ی دومی که از کتاب نقل کردم را خیلی دوست دارم. یکی از خوش شانسی ها من در زندگی این است که از داشتن چنین استاد هایی بی بهره نبوده ام. یک بار سرکلاس باکتری دیر رسیده بودم و در آخر کلاس نشستم. استاد سوالی پرسید و من با خوشحالی و شاید کمی با افتخار جواب اش را دادم. بدون اینکه هیچ اعتنایی نصیبم شود استاد دوباره آن سوال را پرسید و من فکر کردم نشنیده است و دوباره جواب را گفتم. استاد نگاهی به من کرد و با سردی گذشت. آنجا برای شاید اولین بار در زندگی ام بود که حقایق ارزششان در نزدم کمرنگ شد و به این فکر کردم روحیه یادگیری مهم است و هستند انسان های باریک بینی که به این مساله ی مهم توجه نشان دهند و انقدر برایشان درونی شده باشد که بر مبنای آن واقعا عمل کنند. 

یک معلم شیمی هم در مدرسه داشتیم. همیشه با بچه ها میگفتیم خانم بهزادی اصلا کنکوری کار نمیکند اما دوستش داشتیم. وقتی که راهنمایی بودیم درس های دبیرستان را برایمان میگفت و هیچ وقت هیچ پرسشی در کار نبود. شیمی آن سال ها از جذاب ترین خاطرات دوران تحصیلم است. 

و معلم های دیگری هم بوده اند.

داوکینز تا اینجا و این لحظه ای که از کتاب خوانده ام در مورد کودکی و خانواده و مدرسه های شبانه روزی و چالش آن مدرسه ها گفته. میگوید که خانواده ای داشته از بیرون معمولی ولی از درون کمی سالم تر و شاد تر از حالت معمولی. و البته شکایت هایی هم از خودش دارد. میگوبد که در مدرسه تحت تاثیر peer pressure یا همان "فشار همتا" بوده و نظر دوستانش خیلی برایش مهم بوده و شاید خیلی هدفمند نبوده. میگوید که وقت زیادی هدر میداده و مثلا حتی یک بار به رصدخانه مدرسه شان سر نزده برای اینکه در جمع بچه های مدرسه ی شبانه روزی اش  کارهای ورزشی ارزش بیشتری داشته تا درس خواندن. (با اینکه به رفتن به آن رصدخانه علاقه داشته). کتاب بعد از همین دو تکه ای که در بالاتر گذاشتم میرود تا بیشتر درباره ی وجه علمی زندگی اش صحبت کند. 

یک نکته ی دیگر هم در مورد داوکینز این است که خیلی به شعر علاقه دارد. از شعر های ساده ی دوران کودکی اش که از این سو و آن سو شنیده میگوید. در واقع خیلی از آنها از حفظ در کتاب آورده. و این شعر ها در طول کتاب پیشرفته تر و زیبا تر میشوند. امیدوارم در پست های بعدی در مورد چندتایی شان صحبت کنم چون با یک نگاه اجمالی چند قطعه شعری بوده که به نظرم زیبا بودند. 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هدی
از داکینز

از داکینز

در چند روز گذشته از این کتاب به آن کتاب پریدن هایم کمی زیاد بود. تئوری ای که قبول اش دارم این است که اگر کتابی مناسبت نمی افتد ادامه نده. اما تئوری مورد استفاده ام این است که کتاب را برمیداری از اول تا آخر میخوانی و سپس سراغ بعدی میروی. در کشمکش بین این دو تئوری بودم و در نهایت تصمیم گرفتم که بگردم و ببینیم چه چیزی بیشتر هماهنگم می شود. فعلا روی "میل به شگفتی" ایستاده ام و دارم میخوانمش و خوشحالم که با یک دانشمند و یک ذهن زنده ی دیگر دارم همراه میشوم. البته دل در گرو خاطرات راسل که کمی اینجا درباره اش نوشته ام، همچنان هستم اما خب هنوز از کتاب دورم و خواهرم آن را به من پس نداده.

از "میل به شگفتی" که خود زندگی نامه ی "ریچارد داکینز"  است صفحات محدودی خوانده ام و پیشروی زیادی هنوز نکرده ام. مطمئن بودم که آدم جالبی باید باشد و تا همین صفحات هم به همین نتیجه رسیده ام. نحوه ی روایت اش خودمانی است. تکه ی زیر را فعلا دوست داشته ام:

اما واقعا هستی من، شما و پستچی محله، وابسته به رشته ی بسیار باریکی از شانس است. بسیار باریک تر از آنچه که فکرش را بکنید. وجود ما مدیون زمان بندی و مکان یابی دقیق و حساب شده ی هرچیزی است که از ابتدای جهان هستی اتفاق افتاده است. حادثه ی گلوله ی توپ فقط مثال چشمگیری از پدیده هایی بسیار کلی تر و عام تر است. همانطور که قبلا هم گفته ام، اگر دایناسور دوم از سمت چپ یک سرخس نخلی بلند عطسه نمیکرد و در نتیجه جد موش مانند و ریزه میزه ی ما که جد همه ی پستان داران است از دستش در نمی رفت، هیچ کدام از ما اینجا نبودیم.

همه ی ما میتوانیم خودمان را به عنوان موجوداتی به شدت نامحتمل (احتمال داشت وجود نداشته باشیم) در نظر بگیریم. اما در حال حاضر پیروزمندانه چنین اتفاقی افتاده و ما اینجاییم.

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هدی

کمی درباره مفروضات

چند وقت پیش در کتابی، برای اولین بار با مساله ی "مفروضات" مواجه شدم. لیندا الدر و ریچارد پل که الان شاید چند ماه است که درگیر کتاب هایشان هستم (که خب البته کمی وقفه ایجاد میکنم و کمی کتاب های دیگری در این بین میخوانم) معتقدند یکی از هشت مولفه ای که در تفکر در مورد پدیده ها باید به آن توجه داشته باشیم مفروضات است. برای خودم خیلی مهم بود که متوجه مفروضاتم بشوم. برای همین گفتم که مطلبی که تا اینجا به نظرم مفید بوده را خیلی کوتاه و مختصر بیاورم.

از کتاب "تفکر انتقادی" از ریچارد پل و لیندا الدر. ترجمه ی دکتر اکبر سلطانی و خانم مریم آقا زاده.

فرض: فرض آن چیزی است که ما آن را از پیش درست میپنداریم. معمولا چیزی است که از قبل آموخته ایم و در مورد آن تحقیق نکرده ایم و بخشی از نظام اعتقادی ما محسوب میشود. ما باور های خود را درست فرض میکنیم و از آنها برای تفسیر جهان بهره میبریم.

مفروضات اما از آن جهت مهم اند که جان مایه ی استنتاج های ما هستند و استنتاج های ما تفسیر ها و نتیجه گیری ما از اتفاق های پیرامونمان هستند.

ما انسان ها پیوسته و ناخودآگاه از مفروضات به صورت باور هایی بهره میگیریم که بر اساس آنها استنتاج میکنیم. 

قضیه از این قرار است که ما با یک اتفاق بیرونی یا اطلاعات جدید مواجه میشویم و در سطح خودآگاه به یک نتیجه گیری میرسیم. اما در این میان، این مفروضات ما هستند که در سطح ناخودآگاه به استنتاجمان جهت میدهند.

البته این خبر خوش را هم میتوان همینجا اضافه کرد که:

بسیاری از استنباط های ما موجه و منطقی هستند، هر چند برخی هم چنین نیستند.

 

با این مقدمات متوجه میشویم که خیلی مهم است که متوجه مفروضاتمان بشویم و آن ها را استخراج کنیم.

هنر خودآگاه کردن و به سطح ادراک آوردن آنچه در ناخودآگاه اندیشه میگذرد، بخش مهمی از تفکر انتقادی محسوب میشود.

 

اما کتاب بعد از این بحث ها تمرینی خیلی خیلی ساده می آورد که خیلی برای من جالب بود. یکی از راه های استخراج مفروضات این است که ببینید از اطلاعات چه استنتاجی انجام میدهید. به عبار دیگر یک موقعیت را تصور کنید. مثلا: فردی در جوی آب افتاده. با دیدن این صحنه چه نتیجه ای میگیرید؟

این فرد مریض است و غش کرده است؟

این فرد معتاد است؟

این فرد به کمک احتیاج دارد؟

اگر میگویید این فرد به کمک احتیاج دارد، فرض شما این است: هرگاه کسی در جوی آب افتاده بود، یعنی به کمک احتیاج دارد.

فرض کس دیگری این میتواند باشد که : هرگاه کسی در جوی آب افتاده بود یعنی معتاد است. 

نمی دانم شماهم احساس مرا دارید یا نه. یک تغییر ساده در جمله بندی است. اگر موقعیت X را دیدیم و نتیجه Y را گرفتیم فرض ما این است که هرگاه X آنگاه Y. 

حال که جمله ی "هرگاه X آنگاه Y" را در اختیار داریم میتوانیم در موردش فکر کنیم و ببینیم چقدر درست است. وقتی خودم داشتم به این قسمت فکر میکردم، خیلی خوشحال با خودم گفتم که خب میگردیم ببینیم مثال نقض دارد یا نه و ارزشیابی مان را خیلی تمیز و مرتب به پایان میرسانیم. اما در فایل صوتی "حرف های پیتر دراکر برای ما" که در متمم قابل تهیه است بخش هشتم در مورد مفروضات است و آنجا آقای شعبانعلی میگویند که در ارزیابی مفروضات بگردید ببینید "چند استثنا میتوان پیدا کرد و چه اما و اگر هایی میتوان افزود". این جمله خیلی منعطف تر از پیدا کردن یک مثال نقض و مردود اعلام کردن فرض است. مثلا معلوم است که برای "هر کسی که در جوی افتاده، معتاد است" میتوان مثال نقض آورد. اما اگر در منطقه ای از شهریم که معتاد در آن زیاد است، منطقی نیست که این فرض را رد کنیم. بنابراین باید با دید علوم انسانی مفروضاتمان را تحلیل کنیم نه ریاضی.

پیشنهاد میکنم این تمرین را انجام دهید. یکی از خاطره هایتان را به عنوان واقعه یا اطلاعات در نظر بگیرید. مثلا وقتی داشتم با او حرف میزدم به من نگاه نمی کرد. بعد استنتاج کنید. مثلا: پس برای او مهم نیستم. بعد جمله بندی فرض را ایجاد کنید. هرگاه فردی به صورت کسی که با او در حال صحبت است نگاه نکند یعنی آن فرد برایش مهم نیست. و بعد دنبال استثناها و ارزیابی فرض بروید.

 

یک مثال از کتاب را هم میاورم:

اطلاعات: زنی در صندلی چرخدار میبینید.

استنتاج: حتما زندگی غمباری دارد.

فرض مبنای استنتاج: تمام افرادی که در صندلی چرخدار هستند زندگی غمباری دارند.

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هدی

شهامت فکری

امروز داشتم یک مطلبی در مورد شهامت فکری میخواندم. وقتی برای اولین بار با عبارت "شهامت فکری" مواجه شدم به این فکر کردم که خب منظورش این است جرئت داشته باشید و آزادانه از افکارتان صحبت کنید. اما مفهومش خیلی جالب تر بود. "شهامت فکر" یعنی اینکه از نظرات مخالف خودت نترس. یعنی افکار مخالف و مختلف را ببین و به سمت شان برو و بررسی شان کن و بعد در مورد پذیرفتن یا نپذیرفتنشان تصمیم بگیر. و این به نظر من در مورد تابو های ذهنی خیلی مصداق پیدا میکند. کاری که از نظر تو خیلی خیلی بد است، همان را هم ببین و فرار نکن. به قول آن مطلبی که من میخواندم:" شهامت فکری یعنی اینکه: باورت و طرز فکرت را بگو، شاید بتوانم از طرز فکر تو چیزی فراگیرم!" به عبارت دیگر آدمی که شهامت فکری ندارد جرئت نزدیک شدن به مختاف خودش ندارد و به گوشه ای میگریزد. گوته در "رنج های ورتر جوان" میگوید:

البته میدانم من و این مردم مثل هم نیستیم و نمی توانیم هم باشیم اما میدانم اویی که فاصله گرفتن از این به اصطلاح عوام را لازمه حفظ احترام خود میداند هم به اندازه ی آن ترسویی درخور سرزنش است که از ترس شکست خود را از نگاه دشمن پنهان میکند."

به ذهن خودم نگاه کردم و دیدم گفت و گوهای ذهنی ام و قضاوت هایی که در مورد دیگران دارم سرشار است از دو واژه ی "باید" و "نباید". از بزرگ ترین و وحشتناک ترین تابوهای ذهنی ام مثل اینکه خانم متاهل نباید با فرد دیگری ارتباط عاطفی برقرار کند (این طرف ماجرا برایم از خیانت آقایان نپذیرفتنی تر است و به خاطر القائات اجتماعی است) تا مسائل کوچک تر. یک لحظه به خودم این جرئت را دادم که بگویم پذیرفتنی است که خانمی این کار را کرده. میشود به سمت اش رفت و از دلایلش پرسید. یک انتخاب بوده است در مسیر زندگی اش. "من" این کار را نمی کنم. چون اگر متاهل شوم به دنبال آرامش پایدارم و اگر ببینم تامین نمی شود از آن خارج میشوم. جالب اینجاست که وقتی اینطوری به ماجرا نگاه میکنم، اعمالم به جای یک پیروی دگم از بایدها و نباید های ذهنی، تبدیل میشود به یک انتخاب آگاهانه. و این تصمیم خیلی پایدار تر است چون پشت اش یک دلیل وجود دارد که از آن حمایت میکند و به نظر من میرسد که اینطوری عمل و فکری که از ما سر میزند ارزش بیشتری هم پیدا میکند. 

پیشنهاد میکنم بنشینید و به تابوهای ذهنی تان حمله کنید. یا اگر کسی را دیدید که رای و نظر و عملی خلاف نظر شما دارد کمی صبر کنید و با او گفت و گو کنید. اصلا یادگیری در همین تناقض ها و تضادها اتفاق می افتد. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هدی

از خطاهای شناختی

پست قبلی در مورد برتراند راسل بود. دوست داشتم این سلسله پست ها در مورد راسل پشت سر هم و بی وقفه بیاید که یک مجموعه منسجم ایجاد کرده باشم. اما به دلایلی از این کتاب دور افتادم و کتاب دیگری را به ناچار برداشتم. یک تکه از قسمت هایی که خط کشیده ام را در زیر می آورم.

اما یک نکته ای که در این مدت که سعی کرده ام به رسالت این وبلاگ که "درباره کتابها، از نگاه من" است و در بالای صفحه هم نوشته شده، پایبند باشم متوجه شده ام که نوشتن از هر کتابی که میخوانم رویه ی مناسبی نیست. نمی دانم تا به حال این تجربه را داشته اید که غذایی درست کنید، همه بخورند و لذت هم ببرند اما خودتان میلی به آن نداشته باشید. در مورد نوشتن درباره کتاب ها چنین حالتی دارم این روزها. همین که مطالب از ذهنم به صفحه می آیند، شاید به خاطر این امنیت ذهنی که خب در جایی ثبت شد، از خط فکری ام جدا می افتند و به نوعی از خودم جدا میشوند. به هر حال تکه ی زیر به نظر خیلی خوب بود :)

از کتاب "۶۶ خطای شناختی در تصمیم گیری" نوشته ی محمدرضا سلیمی.

پرستاری در بیمارستانی مراقب یکی از بیماران است. او باید هر روز دارویی را به بیمار بدهد تا زنده بماند. یک روز پرستار عمدا به وظیفه اش عمل نمی کند و بیمار فوت میکند. در همین بیمارستان پزشکی مراقب بیمار دیگری است. یک روز او تصمیم میگیرد در حالی که بیمار خواب است به او سیانور تزریق کند و او را به قتل برساند. به نظر شما پزشک جنایت بزرگ تری مرتکب شده یا پرستار؟ اگر پاسختان پزشک است شما در دام خطای انفعال افتاده اید. اگر به هر دو اتفاق خوب فکر کنید احساسات را کنار بگذارید، هم پرستار و هم پزشک عمدا مرتکب جنایت شده اند. اما به نظر میرسد عمل پزشک غیر اخلاقی تر باشد، در حالی که هر دو با انجام دادن یا ندادن کاری باعث مرگ بیمارشان شده اند. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هدی
برتراند راسل (قسمت اول)

برتراند راسل (قسمت اول)

دارم زندگی نامه ی راسل و خاطرات اش به قلم خودش را میخوانم. یک کتاب قطور 1129 صفحه ای. شاید از تصاویر موجود از  سال های انتهایی زندگی راسل اینطور برداشت شود که فردیست خشک و خرده گیر. شاید هم کمی به خود بالنده. اما روح اش بسیار رقیق است. یکی از پایه ای ترین احساسات اش که مخصوصا در جوانی و نوجوانی بر او غالب بوده کم رویی است. پیش از ورود به دانشگاه رنج فهمیده نشدن در محیط خانواده را چشیده اما بعد از ورود به دانشگاه همفکران خودش را پیدا میکند و دوران بهتری را میگذراند. در نوجوانی چیزی از جنس تهذیب نفس و پیروی از حقیقت یکی از دغدغه های بزرگ اش بوده. در سال های اول جوانی با دختری به نام آلیس نامزد میکند که دنیا را بیشتر از قبل برایش به کام میکند و خیلی زیاد دوستش میداشته. من تا همین مرحله فعلا خوانده ام.  تکه های زیر از نظرم ارزش نوشته شدن و خوانده شدن را داشتند. شاید چون تکه ها از متن اصل گزینش شده اند و از بستر خود دور افتاده اند آنقدر که برای من خوشایند و قابل تامل بودند برای شما نباشند. نمی دانم بگویم کتاب را توصیه میکنم یا نه. یک وقت هایی زیادی وارد جزئیات میشود. اگر به من باشد میگویم میشد که کمی گزیده تر باشد. اما به هر حال آدم را با خودش همراه میکند و در جزئیاتش میتوان تجربه های جدیدی به دست آورد.

  • در یازده سالگی خواندن کتاب اقلیدس را شروع کردم و برادرم معلمم بود. این کار یکی از حادثه های بزرگ زندگی ام بود و به دلپذیری اولین عشق. هیچ تصور نکرده بودم که در دنیا چیزی این همه لذت بخش باشد.
  • یک حکم دینی را نباید پذیرفت مگر این که در مورد آن همان نوع بداهتی وجود داشته باشد که برای حکمی در زمینه ی علم لازم است.
  • فرض کنیم که جهانی که اکنون میبینیم، چنان که بعضی میپندارند، بنابر تصادف صرف به وجود آمده باشد. در این صورت آیا باید انتظار داشته باشیم که هر اتم در شرایطی مفروض دقیقا مانند اتم دیگر عمل کند؟
  • این تصور ناممکن مینماید که انسان، انسان بزرگ، با عقلش، معرفتش درباره جهان و تصوراتی که از درست و نادرست دارد، انسان با عواطفش، مهر و کینش و دینش، آری این انسان چیزی نباشد جز ترکیب شیمیایی فناپذیری که منش او و تاثیرش در مورد خیر و شر فقط و کلا به حرکت خاصی از مولوکول های مغز او مربوط باشد و همه ی مردان بزرگ جهان صرفا بدین جهات بزرگ بوده اند که در ایشان مولکولی با ملکولی دیگر بیشتر از آن برخورد میکند که در آدمیان دیگر صورت میگیرد.
  • اما به آسانی میتوان دریافت که وجدان بیشتر بستگی به نوع تربیت دارد، چنانکه مثلا مردم عادی آیرلند دروغ گفتن را بد نمی دانند، و همین امر به عقیده ی من کافی است که جنبه ی الهی بودن وجدان را منتفی سازد. و چون، چنانکه من معتقدم وجدان تنها حاصل ترکیب تکامل و تربیت است، پس واضح است که پیروی از آن بی معنی تر از تبعیت از عقل است. و عقل من به من میگوید که بهتر است طوری عمل کنم که حداکثر خوش بختی را به وجود آورم و نه به طریقی دیگر.
  • ما به لوتر جدیدی نیاز داریم که ایمان را تازه کند و مسیحیت را نیرو بخشد و کاری کند که موحدان میکردند اگر انسان به راستی بزرگی چون لوتر را برای رهبری خود میداشتیم. زیرا که دین هم اگر گاه به گاه اصلاح نشود مانند درخت پیر خواهد شد. مسیحیت به صورت هایی که اکنون وجود دارد عمرش را کرده است. ما به صورت جدیدی نیاز داریم که با علم سازگار باشد و نیز مارا برای دست یافتن به زندگی نیکویی یاری دهد.

تکه ی زیر یک یادداشت کامل است از دفترچه ی خاطرات راسل قبل از ورود به کیمبریج.

  • شگفتا که چقدر کم است تعداد اصول یا جزمیاتی که من توانسته ام به آنها متقاعد شوم. میبینم که معتقدات تردید ناپذیر سابق من یکی پس از دیگری به قلمرو تردید میروند. مثلا هرگز حتی لحظه ای تردید نکرده بودم در اینکه حقیقت موهبتی است که همواره باید بدان پایبند بود؛ اما حالا در این باره دچار بزرگ ترین تردید و نایقینی شده ام. جست و جوی حقیقت مرا به همین نتیجه هایی رهنمون شده است که در این دفتر نوشته ام، حال آنکه اگر به پذیرفتن تعلیمات دوره ی نوجوانی ام اکتفا میکردم در آرامش باقی میماندم. جست و جوی حقیقت بیشتر باورهای کهنه ی مرا در هم شکسته است و مرا به ارتکاب کارهایی واداشته است که شاید گناه شمرده شوند، حال آنکه در غیر این صورت شاید از ارتکاب به آنها برکنار میماندم. فکر نمیکنم که تکاپو در راه حقیقت مرا به نحوی خوش بخت تر کرده باشد. البته به من منشی ژرف تر بخشیده و از آنچه مبتذل و مسخره مینماید بیزارم ساخته است، اما در عین حال مرا از شاد بودن دور کرده و به دست آوردن دوستان یک دل را برایم دشوار تر نموده است، و از همه بدتر آن که مرا از مراوده ی آزاد به کسانم بازداشته و آنان را با برخی از عمیق ترین اندیشه هایم بیگانه کرده است، چنانکه اگر از بخت بد برخی از آن اندیشه هارا فاش سازم در دم مورد ریشخند واقع میشوم، و این کار اگرچه از سر نامهربانی هم نباشد، بر من سخت گران می آید. پس درمورد شخص خودم میتوانم بگویم که اثرات جستجوی حقیقت بیشتر بد بوده است تا خوب. اما ممکن است گفته شود که حقیقتی که من میپذیرم حقیقت نیست، و اگر حقیقت راستین را بجویم سعادتمند تر خواهم بود؛ اما این حکمی است درخور تردید بسیار. از این روست که من در سودمندی بی غل و غش حقیقت تردیدی بزرگ پیدا کرده ام. البته حقیقت در زیست شناسی تصوری را که شخص از آدمیزاده دارد پایین می آورد، و این باید دردناک باشد. وانگهی حقیقت یاران قدیم را بیگانه میسازد و آدمی را از یافتن دوستان تازه باز میدارد، و این نیز بد است. شاید درست آن باشد که آدمی در این همه به چشم فداکاری بنگرد زیرا چه بسا حقیقتی که کسی به آن دست یابد ممکن است برای بسیار کسان دیگر مزید نیک بختی باشد و نه برای خود او. بر روی هم بر سر آنم که به جستجوی حقیقت ادامه دهم، اگرچه از نوع حقیقتی باشد که در این دفتر آمده است، و اگر آنچه آمده به راستی حقیقت باشد هیچ میل ندارم که نشر یابد بلکه دوست دارم که از نشر آن جلوگیری شود.
  • خوشحالم که قبلا به مدرسه نرفته بودم وگرنه برای دست یافتن به استقامت فرصت تفکر اصیل را از دست میدادم، تفکری که هرچند برایم دردناک بوده است بزرگ ترین تکیه گاه و پشتیبان من دربرابر نگرانیهاست.
  • آنچه کرامپتن را در عین حال بسیار قابل تحسین و بسیار دلپسند میساخت زیرکیش نبود، بلکه عشق ها و کینه های شدیدش بود، و خوی متعصبش، و شرافت همچون سنگ خارایش. یکی از خوش طبع ترین کسانی بود که در عمرم شناخته ام، با عشقی عظیم نسبت به نوع بشر، آمیخته با کینه ای تحقیر آمیز نسبت به بیشتر افراد آن.
  • یک عادت فکری براستی ارزنده ای که در آنجا نصیبم شد شرافت فکری بود. این فضیلت بی شبهه نه تنها در میان دوستانم بلکه در میان استادانم نیز وجود داشت. هیچ به یاد ندارم که استادی از این که شاگردی وی را متوجه خطایی بکند برآشوبد، حال آنکه به یاد دارم که شاگردان بارها در اجرای این شاهکار توفیق یافتند. یک بار سر درس تعادل آبگونه ها (ئیدرواستاتیک)، جوانی درس معلم را قطع کرد و گفت: "آیا نیروی گریز از مرکزی که به سرپوش ظرف وارد میشود را فراموش نفرموده اید؟" سخن ران نفسی کشید و سپس گفت: "بیست سال است که به همین ترتیب این مثال را میزنم اما حق با شماست."

در نامه ای به نامزدش آلیس وقتی که برای چند ماه از هم دور افتاده اند:

  • هنوز تو چندان از من دوری که گویی آسمانی؛ بی اعتنا، همچنان که آسمان به خاکیان تواند بود. اما در زیر همه ی افکارم خستگی عجیبی احساس میکنم، شبیه به خستگی بعد از خوابی آشفته، که موجب میشود همه ی احساسات رویایی من با سپتامبر گذشته فرق داشته باشد؛ خستگی ای که ترکیبی است از همه ی تقلاها و نگرانیها و رنج های سالی که گذشت، و از همه ی کشش ها و همه بحث هایی که قیمتی بود که برای چیره شدن بر تو پرداختم. لیکن بدبخت نیستم، حاشا که چنین باشد؛ اما در حال حاضر چنین می نماید که عمری که زیسته ام خوب بوده است؛ زندگی به اوجی رسیده است، به لحظه ای متعالی، و اکنون دیگر به نگران آن بودن نیازی نیست: شاید چیز بهتری در چنته نداشته باشد، پس تلخیی در مرگ نیست.
  • ما هر دو در معرض این خطر نیز هستیم که از موفقیت هایی که ارزان دست میدهد مسموم شویم، و این بدترین چیز در عالم است.

در نامه ی دیگری به آلیس:

  • گمان نمی کنم که وسوسه شده باشی که بیش از حد خود را تابع من سازی، چون متوجه میشوی که اگر همیشه با من همداستان باشی کسل خواهم شد، و لازم است که گاهی از من اقامه ی برهانی بخواهی تا مغزم اندکی ورزیده شود. هر وقت کسی به خطایی در آنچه در نظر دارم اشاره کند احساس شعفی واقعی و جدی میکنم، زیرا به عقاید خودم کمتر توجه دارم تا به درست بودن آنها.
  • فکر باید به صورتی بکر از مغز کسی تراوش کند. و وقتی هم که فکر ها از دیگران گرفته شود، آمیزه آنها برای کسی که با آنها بجنگد و کشتی بگیرد و برای درک جریانی که موجب ظهور آن ها شده است تقلا کند، و کسی که فقط با تصور اینکه گوینده آدم خوبی است آنها را با تنبلی بپذیرد کاملا متفاوت خواهد بود. من در راه مخالفت با آرمان گرایی در مابعدالطبیعه و اخلاق سانتی متر به سانتی متر جنگیدم و بدین دلیل مجبور شدم که پیش از پذیرفتنش آن را کاملا درک کنم و بفهمم، و چنین بود که وقتی آن را نوشتم وارد از روشن بینی من مسحور شده بود.
  • چنین کسی باید در کارهای کوچک خودخواهانه رفتار کند زیرا که این وضع کارایی شخص را زیاد میکند.

 

باز هم از این کتاب خواهم نوشت.

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هدی
هرگز راه نرو وقتی میتوانی پایکوبی کنی

هرگز راه نرو وقتی میتوانی پایکوبی کنی

حدس من این است که بیشتر کسانی که دارند این نوشته را میخوانند خیلی قبل تر از من کتاب "ارتباط بدون خشونت" از آقای مارشال روزنبرگ را خوانده اند یا با آن آشنایی دارند. اما به هر حال از بین بخش های مختلف کتاب من از یکی از فصل ها خیلی خوشم آمد و دیدم شاید مفید باشد که آن را اینجا بازگو کنم. مخصوصا که این بخش دغدغه خیلی از ما میتواند باشد و به نظرم یک رنج پنهان همیشگی در درون خیلی از ماست.

وقتی از ارتباط با دیگران حرف میزنیم، باید به این نکته توجه کنیم که یکی از ارکان اصلی و خیلی مهم در این مقوله، مساله ی "همدلی با دیگران" است و کتاب بحث را اینطور شروع میکند که همدلی ضروری است اما اگر ما خودمان با خودمان همدل نباشیم، نمی توانیم آن را به دیگری بدهیم. روزنبرگ میگوید که اصلا مهم ترین کاربرد ارتباط بدون خشونت به کار گیری آن در ارتباط آن با خودمان است.

و اما یکی از اصلی ترین موقعیت هایی که ارتباط با خودمان اهمیت پیدا میکند، وقتی است که کار اشتباهی انجام داده ایم و از آن پشیمانیم.

روزنبرگ میگوید که در ارتباط با خودمان باید به نیاز هایمان و ارزیابی لحظه به لحظه ی خودمان متمرکز باشیم. وقتی کار اشتباهی انجام میدهیم در مقابل به کار بردن جملات سرزنشگری مثل "دوباره خراب کردی!"، یک لحظه توقف کنیم، به نیاز های نهفته ی خود توجه کنیم و از خودمان بپرسیم که "این کاری که من انجام دادم در راستای تحقق کدام نیاز تحقق نیافته ی من بود؟" و البته باید به این توجه کنیم که ممکن است لایه های متعددی از نیاز ها در ما وجود داشته باشد. اتفاقی که میوفتد این است که  پرسیدن این سوال و معطوف کردن توجه مان به نیاز های نهفته مان، حس بد ما را از اتفاقی که افتاده یا عملی که انجام داده ایم از بین نمی برد و جایش را با آسایش پر نمیکند اما همین احساسات منفی ما را از نوعی به نوع دیگر تغییر میدهد. وقتی به خودمان میگوییم "باز هم خراب کردی" و خودمان را در معرض رگ باری از جملات سرزنش گر قرار میدهیم، احساساتی مثل شرم، گناه یا افسردگی را تجربه میکنیم ولی اگر به نیاز هایمان توجه کنیم،  احساساتی مثل دلتنگی، سرخوردگی، نا امیدی، ترس، غم و غیره را تجربه میکنیم. تفاوت این دو دسته از احساسات در این است که احساسات دسته ی دوم احساساتی هستند که مارا به حرکت و اصلاح وا میدارند اما احساسات دسته ی اول موجب از خود بیزاری میشوند و ما را به رشد وا نمی دارند. مثلا روزنبرگ در مورد شرم میگوید که:

  شرم گونه ای از خودبیزاری است. پس اعمالی که از شرم انجام شوند آزادانه و شادی آور نیستند. اگر طرف مقابل، شرم یا گناه را در پشت رفتارمان حس کند حتی اگر نیت مان این باشد که با محبت و حساسیت رفتار کنیم، احتمالا قدر شناسی او نسبت به آنچه انجام داده ایم بسیار کمتر از زمانی است که با میل انسانی برای سهیم شدن در زندگی، برانگیخته شده باشیم.

کتاب تا اینجای ارزیابی اشتباه را مرحله ی "سوگواری" نام گذاری کرده. یعنی مرحله ای که به شکل درست با واقعیت پیش آمده رو به رو میشویم و احساسات منفی را تجربه میکنیم.

مرحله ی بعد از سوگواری، مرحله ی خود-بخشودگی است.

در این مرحله این سوال اساسی که "وقتی به رفتار و روشی که عمل کردم که حالا پشیمانم، سعی در تحقق کدام نیازم داشتم؟" را از خود میپرسیم و بعد به این نکته ی مهم توجه میکنیم که:

من معتقدم که انسان همواره در جهت نیاز ها و ارزش هایش اقدام به عمل میکند. این یک حقیقت است چه این عمل نیازی را تحقق ببخشد و چه نبخشد. چه در نهایت برای این عمل جشن بگیریم و چه از آن پشیمان شویم.

 

اگر به جای اینکه بدون ملاحظه خودمان را به باد سرزنش بگیریم، به نیاز های نهفته مان توجه کنیم، درس گرفتن از اشتباهات به شکل موثر تری اتفاق می افتد. حتی کم کم در هماهنگ شدن با نیاز هایمان خلاق تر هم میشویم.

 

فرایند سوگواری و خود-بخشودگی تا اینجا تمام میشود.

یک بخش اساسی دیگری که در ارتباط با خودمان باید به آن توجه کنیم، توجه به نیرویی است که پشت هر عمل ما وجود دارد. روزنبرگ میگوید: کاری که برایت مفرح نیست انجام نده! وقتی کاری را با میل و رغبت و انتخاب خودمان انجام میدهیم، حتی اگر آن کار سخت باشد باز هم رگه هایی از نشاط و فرح در آن وجود دارد و برعکس. کاری که از سر شرم یا وظیفه باشد مقاومت بر می انگیزد.

همینجا اضافه کنم که روزنبرگ میگوید که استفاده از کلمه "باید" یعنی حق انتخابی وجود ندارد. درخواست های آمرانه مقاومت بر می انگیزند. در سلسله درس های تفکر سیستمی متمم، یک درس هست که به مقاومت سیستم ها اشاره میکند. یک جمله ی جالب در آنجا از خانم مدوز نقل شده که میگوید: هنگام بروز policy resistance، در خوش بینانه ترین حالت، ممکن است که سیستم به وضعیتی شبیه وضعیت پیشین برگردد اما در شرایطی که تک تک اجزای سیستم فشار بیشتری نسبت به قبل تحمل میکنند. جملات آمرانه هم نوعی جدا دیدن خودمان از سیستم خودمان است و به نوعی فراموش میکنیم که اجزای جسم و روان ما هرکدام هدفی را دنبال میکنند که برای جهت دهی شان نمی توان از تحکم استفاده کرد.

اما برای اینکه به کارهایمان فکر کنیم و سر و سامانشان بدهیم و سر در بیاوریم که چه نیرویی پشتشان است میتوانیم از سه قدم ساده پیروی کنیم:

قدم اول: تهیه یک فهرست از تمام کارهایی که با میل و رغبت انجامشان نمی دهید و فکر میکنید "باید" انجام شوند.

قدم دوم: بپذیرید که خودتان انتخاب کرده اید این کارهارا انجام دهید. این مرحله کمی مقاومت ایجاد میکند. مثلا ممکن است با خودمان بگوییم من انتخاب نکرده ام هر هفته جاروبرقی بکشم (مثال روزنبرگ چیز دیگریست اما به اعتقاد نگارنده ی این سطور جاروبرقی مطلب را بهتر میرساند چرا که به قول شاعر من درد مشترکم مرا فریاد کن J ) اما به هر حال هرکاری را هرچقدر هم بی میل و رغبت، در نهایت خودمان انتخاب کرده ایم که انجام دهیم.

قدم سوم: بعد از اینکه پذیرفتیم خودمان انجام دادن آن فعالیت را انتخاب کرده ایم، جمله را تکمیل میکنیم به این صورت که: من این کار را انتخاب کرده ام که انجام دهم چون... . و به این صورت از نیت پشت آن کار مطلع میشویم.

بعد از این سه مرحله میتوان تصمیم های متفاوتی گرفت. میتوان عطای بعضی کارهارا به لقایش بخشید و متوقف اش کرد و در مورد بعضی دیگر به خودمان یادآوری کنیم که به خاطر نتیجه اش، ارزش اش را دارد که به انجام دادنش ادامه بدهیم و با یادآوری مکرر این مطلب با حس بهتری آن کار را انجام خواهیم داد.

 

در ادامه هم چند مورد از انگیزه هایی که ممکن است در پشت اعمالمان باشد، مورد بحث قرار گرفته:

  1. پول: روزنبرگ میگوید که در "ارتباط بدون خشونت" پول یک "نیاز" نیست. بلکه یکی از صدها طریق برآورده کردن نیاز است. (این پست را در مورد نظر اپیکور در مورد پول نوشتم و اگر دوست داشته باشید میتوانید بخوانیدش.)
  2. تایید: ... جای بسی تاسف است که برای خریدن عشق سخت کار میکنیم. و فرض بر این است که باید خودمان را انکار کنیم و برای دیگران کار کنیم تا دوستمان بدارند. در صورتی که اگر فقط با روح غنی سازی زندگی، کاری را انجام دهیم، دیگران را قدردان خود خواهیم یافت. در واقع قدردانی آنها تنها نشانه ای است که تلاشمان تاثیر مطلوب را داشته  است. همین که به یادبیاوریم خودمان انتخاب کرده ایم تا قدرتمان را در راه خدمت به زندگی صرف کنیم، انجام موفقیت آمیز آن، چنان شادی حقیقی را در تجلیل خودمان برایمان به ارمغان می آورد که هرگز تایید دیگران به پای آن نمیرسد.
  3. فرار از تنبیه
  4. اجتناب از گناه: ... بین انجام کاری برای دیگری به دلیل اجتناب از گناه و انجام آن کار به دلیل آگاهی کامل از نیازمان به سهیم شدن در شادی انسانی دیگر، تفاوت بسیار است. اولی دنیایی است پر از درد و رنج، دومی دنیایی پر از فرح و شادی.
  5. از روی وظیفه: استفاده از کلماتی که "انتخاب" را انکار میکند. "باید"، "مجبور بودن"، "میبایست" و ... روزنبرگ معتقد است از بین تمام روش هایی که بین ما و نیاز هایمان فاصله می اندازند، این مورد اسف بار ترین برای فرد و خطرناک ترین برای جامعه است.

به عنوان حرف آخر: ارزیابی رفتارهایمان بر اساس نیازهای برآورده نشده ی خودمان، نیروی تغییری را به وجود می آورد که مبتنی بر میل حقیقی برای سهیم شدن در سعادت خود و دیگران است نه شرم، گناه، خشم یا افسردگی.

 

یک مطلبی که به ذهن خودم رسید این بود که آیا در مسائل غیر اخلاقی هم باید به نیاز هایمان فکر کنیم و با خودمان همدلی کنیم؟ در این فصل به صورت مستقیم به این مطلب اشاره نشده اما در فصل های دیگر روزنبرگ مثال هایی می آورد که در شرایطی که فردی رفتاری بسیار خشونت آمیز و خارج از عرف انجام میدهد، همدلی کردن با آن فرد و توجه به نیاز هایش اوضاع را بهبود داده. فکر میکنم که برای اینکه از مرحله ی پشیمانی رد شویم و نهایتا دوباره بلند شویم و کاری بکنیم باید به هر حال شرم را کنار بگذاریم و احساسات دسته ی دوم را تجربه کنیم.

پی نوشت: عنوان یکی از جملات انتهایی کتاب "ارتباط بدون خشونت" از آقای مارشال روزنبرگ است. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هدی