SOLAHOD

از نگاه من

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۹ ثبت شده است

مرگ ایوان ایلیچ

من تا به حال هیچ کدوم از اثار تلستوی رو نخونده بودم. یک بار در گذشته کتاب جنگ صلح رو برداشتم ولی راستش احساس کردم از حوصله ام خارجه و ادامه اش ندادم. وقتی این کتابو سفارش میدادم که کتاب فروشی برام بیاره به خودم گفتم هرچه قدر هم قطور و سخت باشه بازم میخونمش چون اروین یالوم تو روان درمانی اگریستانسیال اش چند بار ازش نام برده بود. اما کتاب رو که دیدم از حجم خیلی خیلی کمش واقعا خوشحال شدم راستش و تو دو روز خوندمش. به طور کلی باید بگم تولستوی خیلی خلاصه میخواسته بگه همه زندگی فقط پیشرفت های اجتماعی نیست. دامی که من در گذشته به شدت و در حال کمتر درگیرش بودم. در آخر های کتاب وقتی ایوان ایلیچ داره با مرگ و درد دست و پنجه نرم میکنه مینویسه:

 

به ذهن آورد که شاید آنچه پیشتر به نظر او امکان پذیر بوده، یعنی زندگی را آنگونه که ضرورت داشته نگذرانده است، راست باشد. یه ذهن آورد که شاید تلاش های نامرئی او برای مبارزه با آنچه شایسته تلقی میشد، یعنی همان انگیزه های نامرئی که بی درنگ سرکوب میشدند، درست و سایر انها نادرست بوده است. به ذهن آورد که شاید همه وظایف شغلی، برنامه زندگی و خانواده، و همه علایق اجتماعی و اداری او باطل باشد. کوشید در دادگاه شخصی از همه این موارد دفاع کند و ناگهان به بی ارزشی آنچه از آن دفاع میکرد پی برد. در واقع آن موارد قابل دفاع نبودند. اندیشید: "اگر اینگونه باشد، من با آگاهی، از ضایع شدن آنچه به دست آورده ام زندگی کرده ام و امکان جبران هم وجود ندارد، باید این زندگی را ترک کنم. در آن صورت چه خواهد شد؟

 

ایوان بعد از کلنجار رفتن با خودش در نهایت می پذیره که زندگیِ مبتنی بر پیشرفت های اجتماعی و تجمل گرایی اش اشتباه بوده. و دقیقا دو ساعت قبل از مرگش این سوال براش پیش میاد که پس راه درست چیه؟ در همین لحظه اتفاثی میوفته که برای من خیلی تداعی دوست داشتنی ای داشت. پسر ایوان بر بستر پدرش حاضر میشه و در حال گریه  دست پدرشو میبوسه. ایوان بهش نگاه میکنه و دلش براش میسوزه. در همون لحظه همسر ایوان داخل اتاق میشه. ایوان همسر گریان اش  رو میبینه و دلش برای اون هم میسوزه. و بعد با خودش میگه که باعث رنج و اندوه خانواده اش شده و مرگ ایوان مصادف با یک وضعیت بهتر برای خانواده اشه. و بعد دردی که ایوان رو از هر طرف احاطه میکرده از بین میره. و ایوان آغوشش رو برای مرگ باز میکنه. برداشت من این بود که ایوان گرچه که شاید دیر ( دو ساعت قبل از مرگ ) ولی در نهایت به جواب این سوال رسید که راه درست چیه؟ و اونم دلسوزی برای دیگران و ترجیح دیگران به خوده. 

 

پی نوشت یک: برای نوشتن این یادداشت کوتاه یک بار دیگه به کتاب سر زدم و باعث شد بیشتر و بهتر از قبل بفهمم متن رو. گرچه که مفهوم جدیدی رو توضیح نمی ده اما بعضی مفاهیم هرچی بیشتر تکرار بشن بهتره. 

 

پی نوشت دو:

اصل این کتاب مرگه. با مرگ شروع و با اون تموم میشه. اما این تیکه رو از وسط کتاب دوست داشتم:

خیلی زود یعنی پس از گذشت نزدیک به یک سال از آغاز زندگی زناشویی، ایوان ایلیچ دریافت که تشکیل زندگی مشترک، هرچند موجب ایجاد آسایش در زمینه های گوناگون میشود، ولی پدیده ی بسیار دشواری است و انسان برای عهده گرفتن مسئولیت در زمینه های تلاش به منظور دستیابی به زندگی مورد پسند جامعه، باید در برابر آن موضعی مشابه مسئولیت های اداری داشته باشد. 

 

پی نوشت بی ربط : 

اخر فصل یک یا دو فیزیولوژی سیب سرخ نوشته بود: 

عشق یعنی چیزی که دوست میداری را زیبا ببینی. 

هوس یعنی چیزی که زیباست را دوست بداری. 

از اون موقع که اینو خوندم با خودم فکر میکردم که کدوم حسم هوسه کدوم عشقه. 

۲۹ مهر ۹۹ ، ۱۳:۴۵ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
هدی

هم نوایی شبانه ارکستر چوبها

منظره ی ویرانی آدم ها غم انگیز ترین منظره ی دنیاست. ببینی کسی مثل طاووس میرفته حالا مرغ نحیفی است، پرش ریخته، ببینی کسی خودش ملکه ای میپنداشته و تورا بنده ی زر خرید، حالا منتظر گوشه ی چشمی است که به او بکنی. ببینی ...

 

توضیح زیادی ندارم که درباره این کتاب رضا قاسمی بدهم. و حتی به صورت کامل نخوانده امش و با این که با بخش های سورئال​​​​کتاب ارتباط برقرار نکرده ام اما کششی به این کتاب احساس میکنم. و حدس میزنم که نویسنده در آخر هم دستمان را در گل باقی خواهد گذاشت و با یک پایان باز رو به رو خواهیم بود. 

۰۸ مهر ۹۹ ، ۱۶:۰۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هدی