دارم زندگی نامه ی راسل و خاطرات اش به قلم خودش را میخوانم. یک کتاب قطور 1129 صفحه ای. شاید از تصاویر موجود از  سال های انتهایی زندگی راسل اینطور برداشت شود که فردیست خشک و خرده گیر. شاید هم کمی به خود بالنده. اما روح اش بسیار رقیق است. یکی از پایه ای ترین احساسات اش که مخصوصا در جوانی و نوجوانی بر او غالب بوده کم رویی است. پیش از ورود به دانشگاه رنج فهمیده نشدن در محیط خانواده را چشیده اما بعد از ورود به دانشگاه همفکران خودش را پیدا میکند و دوران بهتری را میگذراند. در نوجوانی چیزی از جنس تهذیب نفس و پیروی از حقیقت یکی از دغدغه های بزرگ اش بوده. در سال های اول جوانی با دختری به نام آلیس نامزد میکند که دنیا را بیشتر از قبل برایش به کام میکند و خیلی زیاد دوستش میداشته. من تا همین مرحله فعلا خوانده ام.  تکه های زیر از نظرم ارزش نوشته شدن و خوانده شدن را داشتند. شاید چون تکه ها از متن اصل گزینش شده اند و از بستر خود دور افتاده اند آنقدر که برای من خوشایند و قابل تامل بودند برای شما نباشند. نمی دانم بگویم کتاب را توصیه میکنم یا نه. یک وقت هایی زیادی وارد جزئیات میشود. اگر به من باشد میگویم میشد که کمی گزیده تر باشد. اما به هر حال آدم را با خودش همراه میکند و در جزئیاتش میتوان تجربه های جدیدی به دست آورد.

  • در یازده سالگی خواندن کتاب اقلیدس را شروع کردم و برادرم معلمم بود. این کار یکی از حادثه های بزرگ زندگی ام بود و به دلپذیری اولین عشق. هیچ تصور نکرده بودم که در دنیا چیزی این همه لذت بخش باشد.
  • یک حکم دینی را نباید پذیرفت مگر این که در مورد آن همان نوع بداهتی وجود داشته باشد که برای حکمی در زمینه ی علم لازم است.
  • فرض کنیم که جهانی که اکنون میبینیم، چنان که بعضی میپندارند، بنابر تصادف صرف به وجود آمده باشد. در این صورت آیا باید انتظار داشته باشیم که هر اتم در شرایطی مفروض دقیقا مانند اتم دیگر عمل کند؟
  • این تصور ناممکن مینماید که انسان، انسان بزرگ، با عقلش، معرفتش درباره جهان و تصوراتی که از درست و نادرست دارد، انسان با عواطفش، مهر و کینش و دینش، آری این انسان چیزی نباشد جز ترکیب شیمیایی فناپذیری که منش او و تاثیرش در مورد خیر و شر فقط و کلا به حرکت خاصی از مولوکول های مغز او مربوط باشد و همه ی مردان بزرگ جهان صرفا بدین جهات بزرگ بوده اند که در ایشان مولکولی با ملکولی دیگر بیشتر از آن برخورد میکند که در آدمیان دیگر صورت میگیرد.
  • اما به آسانی میتوان دریافت که وجدان بیشتر بستگی به نوع تربیت دارد، چنانکه مثلا مردم عادی آیرلند دروغ گفتن را بد نمی دانند، و همین امر به عقیده ی من کافی است که جنبه ی الهی بودن وجدان را منتفی سازد. و چون، چنانکه من معتقدم وجدان تنها حاصل ترکیب تکامل و تربیت است، پس واضح است که پیروی از آن بی معنی تر از تبعیت از عقل است. و عقل من به من میگوید که بهتر است طوری عمل کنم که حداکثر خوش بختی را به وجود آورم و نه به طریقی دیگر.
  • ما به لوتر جدیدی نیاز داریم که ایمان را تازه کند و مسیحیت را نیرو بخشد و کاری کند که موحدان میکردند اگر انسان به راستی بزرگی چون لوتر را برای رهبری خود میداشتیم. زیرا که دین هم اگر گاه به گاه اصلاح نشود مانند درخت پیر خواهد شد. مسیحیت به صورت هایی که اکنون وجود دارد عمرش را کرده است. ما به صورت جدیدی نیاز داریم که با علم سازگار باشد و نیز مارا برای دست یافتن به زندگی نیکویی یاری دهد.

تکه ی زیر یک یادداشت کامل است از دفترچه ی خاطرات راسل قبل از ورود به کیمبریج.

  • شگفتا که چقدر کم است تعداد اصول یا جزمیاتی که من توانسته ام به آنها متقاعد شوم. میبینم که معتقدات تردید ناپذیر سابق من یکی پس از دیگری به قلمرو تردید میروند. مثلا هرگز حتی لحظه ای تردید نکرده بودم در اینکه حقیقت موهبتی است که همواره باید بدان پایبند بود؛ اما حالا در این باره دچار بزرگ ترین تردید و نایقینی شده ام. جست و جوی حقیقت مرا به همین نتیجه هایی رهنمون شده است که در این دفتر نوشته ام، حال آنکه اگر به پذیرفتن تعلیمات دوره ی نوجوانی ام اکتفا میکردم در آرامش باقی میماندم. جست و جوی حقیقت بیشتر باورهای کهنه ی مرا در هم شکسته است و مرا به ارتکاب کارهایی واداشته است که شاید گناه شمرده شوند، حال آنکه در غیر این صورت شاید از ارتکاب به آنها برکنار میماندم. فکر نمیکنم که تکاپو در راه حقیقت مرا به نحوی خوش بخت تر کرده باشد. البته به من منشی ژرف تر بخشیده و از آنچه مبتذل و مسخره مینماید بیزارم ساخته است، اما در عین حال مرا از شاد بودن دور کرده و به دست آوردن دوستان یک دل را برایم دشوار تر نموده است، و از همه بدتر آن که مرا از مراوده ی آزاد به کسانم بازداشته و آنان را با برخی از عمیق ترین اندیشه هایم بیگانه کرده است، چنانکه اگر از بخت بد برخی از آن اندیشه هارا فاش سازم در دم مورد ریشخند واقع میشوم، و این کار اگرچه از سر نامهربانی هم نباشد، بر من سخت گران می آید. پس درمورد شخص خودم میتوانم بگویم که اثرات جستجوی حقیقت بیشتر بد بوده است تا خوب. اما ممکن است گفته شود که حقیقتی که من میپذیرم حقیقت نیست، و اگر حقیقت راستین را بجویم سعادتمند تر خواهم بود؛ اما این حکمی است درخور تردید بسیار. از این روست که من در سودمندی بی غل و غش حقیقت تردیدی بزرگ پیدا کرده ام. البته حقیقت در زیست شناسی تصوری را که شخص از آدمیزاده دارد پایین می آورد، و این باید دردناک باشد. وانگهی حقیقت یاران قدیم را بیگانه میسازد و آدمی را از یافتن دوستان تازه باز میدارد، و این نیز بد است. شاید درست آن باشد که آدمی در این همه به چشم فداکاری بنگرد زیرا چه بسا حقیقتی که کسی به آن دست یابد ممکن است برای بسیار کسان دیگر مزید نیک بختی باشد و نه برای خود او. بر روی هم بر سر آنم که به جستجوی حقیقت ادامه دهم، اگرچه از نوع حقیقتی باشد که در این دفتر آمده است، و اگر آنچه آمده به راستی حقیقت باشد هیچ میل ندارم که نشر یابد بلکه دوست دارم که از نشر آن جلوگیری شود.
  • خوشحالم که قبلا به مدرسه نرفته بودم وگرنه برای دست یافتن به استقامت فرصت تفکر اصیل را از دست میدادم، تفکری که هرچند برایم دردناک بوده است بزرگ ترین تکیه گاه و پشتیبان من دربرابر نگرانیهاست.
  • آنچه کرامپتن را در عین حال بسیار قابل تحسین و بسیار دلپسند میساخت زیرکیش نبود، بلکه عشق ها و کینه های شدیدش بود، و خوی متعصبش، و شرافت همچون سنگ خارایش. یکی از خوش طبع ترین کسانی بود که در عمرم شناخته ام، با عشقی عظیم نسبت به نوع بشر، آمیخته با کینه ای تحقیر آمیز نسبت به بیشتر افراد آن.
  • یک عادت فکری براستی ارزنده ای که در آنجا نصیبم شد شرافت فکری بود. این فضیلت بی شبهه نه تنها در میان دوستانم بلکه در میان استادانم نیز وجود داشت. هیچ به یاد ندارم که استادی از این که شاگردی وی را متوجه خطایی بکند برآشوبد، حال آنکه به یاد دارم که شاگردان بارها در اجرای این شاهکار توفیق یافتند. یک بار سر درس تعادل آبگونه ها (ئیدرواستاتیک)، جوانی درس معلم را قطع کرد و گفت: "آیا نیروی گریز از مرکزی که به سرپوش ظرف وارد میشود را فراموش نفرموده اید؟" سخن ران نفسی کشید و سپس گفت: "بیست سال است که به همین ترتیب این مثال را میزنم اما حق با شماست."

در نامه ای به نامزدش آلیس وقتی که برای چند ماه از هم دور افتاده اند:

  • هنوز تو چندان از من دوری که گویی آسمانی؛ بی اعتنا، همچنان که آسمان به خاکیان تواند بود. اما در زیر همه ی افکارم خستگی عجیبی احساس میکنم، شبیه به خستگی بعد از خوابی آشفته، که موجب میشود همه ی احساسات رویایی من با سپتامبر گذشته فرق داشته باشد؛ خستگی ای که ترکیبی است از همه ی تقلاها و نگرانیها و رنج های سالی که گذشت، و از همه ی کشش ها و همه بحث هایی که قیمتی بود که برای چیره شدن بر تو پرداختم. لیکن بدبخت نیستم، حاشا که چنین باشد؛ اما در حال حاضر چنین می نماید که عمری که زیسته ام خوب بوده است؛ زندگی به اوجی رسیده است، به لحظه ای متعالی، و اکنون دیگر به نگران آن بودن نیازی نیست: شاید چیز بهتری در چنته نداشته باشد، پس تلخیی در مرگ نیست.
  • ما هر دو در معرض این خطر نیز هستیم که از موفقیت هایی که ارزان دست میدهد مسموم شویم، و این بدترین چیز در عالم است.

در نامه ی دیگری به آلیس:

  • گمان نمی کنم که وسوسه شده باشی که بیش از حد خود را تابع من سازی، چون متوجه میشوی که اگر همیشه با من همداستان باشی کسل خواهم شد، و لازم است که گاهی از من اقامه ی برهانی بخواهی تا مغزم اندکی ورزیده شود. هر وقت کسی به خطایی در آنچه در نظر دارم اشاره کند احساس شعفی واقعی و جدی میکنم، زیرا به عقاید خودم کمتر توجه دارم تا به درست بودن آنها.
  • فکر باید به صورتی بکر از مغز کسی تراوش کند. و وقتی هم که فکر ها از دیگران گرفته شود، آمیزه آنها برای کسی که با آنها بجنگد و کشتی بگیرد و برای درک جریانی که موجب ظهور آن ها شده است تقلا کند، و کسی که فقط با تصور اینکه گوینده آدم خوبی است آنها را با تنبلی بپذیرد کاملا متفاوت خواهد بود. من در راه مخالفت با آرمان گرایی در مابعدالطبیعه و اخلاق سانتی متر به سانتی متر جنگیدم و بدین دلیل مجبور شدم که پیش از پذیرفتنش آن را کاملا درک کنم و بفهمم، و چنین بود که وقتی آن را نوشتم وارد از روشن بینی من مسحور شده بود.
  • چنین کسی باید در کارهای کوچک خودخواهانه رفتار کند زیرا که این وضع کارایی شخص را زیاد میکند.

 

باز هم از این کتاب خواهم نوشت.