عشق یعنی دوست داشتن، با دیگری یگانه شدن و بارقه ی وجود خداوند را در دیگری یافتن.

 

میدانم که عشق مثل سدی است که اگر دیواره ی آن ترک کوچکی بردارد و آب از آن نفوذ کند، کم کم این درز بزرگ و بزرگ تر خواهد شد و زمانی میرسد که دیگر هیچ کس قادر نیست جلوی طغیان سیل را بگیرد.

 

عشق همیشه تازه است، مهم نیست در زندگی یک بار، دو بار یا ده بار عاشق شده باشیم، در هر مرحله انسان خود را در برابر پدیده ای ناشناخته میبیند.

 

از کتاب "کنار رود پیدرا نشستم و گریستم" نوشته ی پائولو کوئیلو.

با جملات اول و دوم موافقم اما جمله ی آخر مرا میترساند. چون به نظر من عشق به انسانی دیگر همه ی انرژی ذهنی انسان را میگیرد و اگر آدم یک بار در دام پاسخ دادن به عشق بیوفتد و با احتیاط در این وادی گام برندارد دیگر نمی تواند روی چیزهای دیگر تمرکز کند. چه برسد به اینکه بیشتر از یک بار باشد اما کوئیلو جای دیگری در کتاب میگوید که : عشق انسان را از رسیدن به رویاهایش باز نمیدارد. به هر حال ابهامات زیادی در زمینه ی عشق انسان به انسان دارم. هم تنهایی تا آخر عمر را نمی پسندم هم اینکه معتقدم هزینه ی این عدم تنهایی گزاف است و به قول کوئیلو در این کتاب در روابط زنان، هزینه ی پرداختی شان کمی بیشتر هم هست. کوئیلو میگوید که هزینه ی عشق هرچه باشد می ارزد. به هر حال که من درس و دانشگاه دارم و وقتی میبینم هم کلاسی هایم یا هم دانشگاهی هایم دو تا دو تا با هم جفت میشوند آن هم در این سن و سال کم واقعا با خودم میگویم یعنی به همین راحتی؟  چون دوران تحصیل دورانی است که آدم این فرصت را دارد که آزادانه به هر گوشه ای سرک بکشد و خودش را پیدا کند. یا برایشان این مسائل مهم نیست یا واقعا انقدر کاردرست هستند که خودشان را پیدا کرده اند یا هم اینکه واقعا نیاز آدم ها با هم متفاوت است. اما عشق چیزی است که اگر مزه ی آن را بچشیم دیگر آن آدم سابق نمی شویم. طوفانی است که به قول موراکامی:

مهم نیست تا کجا فرار کنی. فاصله هیچ چیز را حل نمی کند. وقتی طوفان تمام شد یادت نمی آید چگونه از آن گذشتی، چطور جان به در بردی. حتی در حقیقت مطمئن نیستی طوفان واقعا تمام شده باشد. اما یک چیز مسلم است. وقتی از طوفان بیرون آمدی دیگر همان آدمی نیستی که قدم به درون طوفان گذاشت.

و پا گذاشتن به طوفان آمادگی میخواهد.