جمله ای از کتاب "رستاخیز فرا میرسد" نوشته ی آرمان آرین:

 

چقدر جهان از چشمم افتاده بود! جهانی که به این سادگی چنین زیر و زبر میشد آیا واقعا شایستگی شیفتگی را داشت؟!

 

این کتاب ساده چقدر به دل من مینشیند. چند وقت پیش برای تولد یکی از اقوام که نوجوان است، یک کتاب درباره ی نجوم هدیه بردم که خودم هم در آن مانده بودم. کاش با این کتاب زودتر آشنا میشدم که این جمله را هدیه داده باشم:

ناگاه احساس کردم چقدر گرسنه هستم! بوی عطر کباب ماهیان فربه و تازه، در آن صبح آزاد ساحلی، احساسی در من پدید آورد که تا به حال تجربه اش نکرده بودم! حس میکردم که یخ غم آلود دلم، آرام آرام در کار آب شدن است.

 

ما شش نفر مسلح به شمشیر و سوار بر اسب بودیم و آن ها ده یازده نفر گردن کلفت که دشته و چماق داشتند و البته از گرسنگی و جهالت نیروی فراوان تری کسب میکردند!

(توضیح: در رسم الخط و گذاشتن علامت تعجب ها به متن طاقچه وفادار بوده ام.)