ولی قاعده و اسلوب قید و بند می آورد و بوته پر و پیمان تاک را زیر قیچی هرس میبرد. دوست عزیزم اگر میخواهی برایت مثالی می آورم. حکایت قاعده مثل حکایت عشق است. میگیریم قلبی جوان وآله دختری جوان شده است. همه ی ساعات روز را در کنار او میگذراند و همه ی دارایی اش را هم نثار می‌کند تا هر لحظه به دیدارش بگوید که یکسره شیدای اوست و حال فرض کنید ادیبی فاضل یا مردی صاحب منصب می آید و می‌گوید ای مرد جوان عاشق باشید اما به شیوه ای انسانی. ساعت های روزتان را تقسیم کنید. بخشی را صرف کار بفرمایید و بخشی که اوقات فراقتتان است صرف این دختر خانم. دارایی تان را هم دستمایه قرار بدهید و به کارش بزنید و از مازاد سود آن - چشم حسود کور - برایش هدیه ای بخرید آن هم نه هر روز بلکه مثلا به مناسبت تولدش یا روز های مقدس و غیره. حال اگر این انسان بگوید چشم ما یک انسان به درد بخور خواهیم داشت و خود من به هر شاهی توصیه خواهم کرد که در دیواندری اش شغلی برای او در نظر بگیرد، منتها اگر این جوان عاشق است دیگر چیزی از عشقش به جا نمی‌ماند و اگر هنرمند است چیزی از هنر.

 

داشتم به این فکر میکردم که محدود کردن و کرت بندی کردن خودمان در انجام کارهایی که دوست داریم به سرانجام برسانیم ظلم و تباهی ای است در حق خودمان. کاری که برایمان مهم است به انجام برسد، عشقی که در دل داریم، و امید و هدفی که در ما می‌تپد باید آنقدر رها و نا محدود باشد تا بر ما جریان یابد. جریانی که مارا به ناکجا ببرد. جایی که آنجا هیچ کس و هیچ کس نیست جز خودمان.