دانشوری کافی نیست. معرفتی قلبی هست که بصیرتی عمیق تر می آفریند. معرفت قلبی در هیچ کتابی یافت نمی شود و قرار نیست بر زبان هیچ دانشمندی جاری شود، بلکه همچون بذری از درون تو، از دل خاک تیره جوانه میزند و می بالد. دانشوری به روح این زمانه تعلق دارد، اما این روح به هیچ طریق رویا را در نمیابد، زیرا که روح آن جا حضور دارد و علم آموختنی و دانشورانه هم آنجا نیست. 

اما چطور میتوانم معرفت قلبی را کسب کنم؟ این معرفت را تنها با زندگی کردن زندگی خود کسب می نمایید. زمانی زندگی خود را به تمامی زندگی کرده اید که آنچه را خود زندگی کنید که هرگز تا به حال زندگی ننموده اید اما آن را به دیگران واگذاشته اید تا زندگی کنند یا بر آن تامل کنند. 

 

برداشت من این است که مسلما زندگی کردن زندگی هایی غیر از آنچه داریم چیزی باید باشد به فرم تجربه ذهنی. مثلا رمان خواندن نقطه ی شروع خوبیست. هر چند که از بس برای یک امتحان دینی این جمله را تکرار کردم بر صفحه ی ذهنم حک شد که: هر کس چهل روز برای خدا کارهایش را انجام دهد چشمه های حکمت و معرفت از دل و زبانش جاری خواهد شد. (که خب البته من جزو معدود افرادی بودم که این درس برایم جدی بود و دوستش داشتم این آخر ها.) به هر حال ما اینجا دو راه داریم و هر دو هم سخت اند :) البته منظورم از سخت این است که طی این نوع مسیر ها یعنی به جان خریدن افت و خیز های فراوان، درگیر شدن با تناقض ها و صرف وقت و انرژی و منظورم خود فعالیت نیست. اما خب حس میکنم خیلی باید چیز خوبی باشد این حکمت. تصور من از افراد دارای این جنس از دانش این است که وقتی هیچ کس حواسش به هیچ کس نیست، یک گوشه ای ایستاده اند و وقایع را نگاه میکنند و در این نگاه کردن چیزهایی را میبینند و میفهمند که دیگرا نمیبینند و نمی فهمند. البته الان که دارم فکر میکنم میبینم همه اش هم نگاه کردن نیست و باید کاری هم کرد. اما در مورد قسمت کار کردن تصور و تداعی خاصی در ذهن ندارم. 

 

کتاب سرخ یادداشت های یونگ است. یادداشت هایی که یونگ در دفتری با جلد قرمز ثبت میکرد و بعد از مرگش انتشار یافت.