پست قبلی در مورد برتراند راسل بود. دوست داشتم این سلسله پست ها در مورد راسل پشت سر هم و بی وقفه بیاید که یک مجموعه منسجم ایجاد کرده باشم. اما به دلایلی از این کتاب دور افتادم و کتاب دیگری را به ناچار برداشتم. یک تکه از قسمت هایی که خط کشیده ام را در زیر می آورم.

اما یک نکته ای که در این مدت که سعی کرده ام به رسالت این وبلاگ که "درباره کتابها، از نگاه من" است و در بالای صفحه هم نوشته شده، پایبند باشم متوجه شده ام که نوشتن از هر کتابی که میخوانم رویه ی مناسبی نیست. نمی دانم تا به حال این تجربه را داشته اید که غذایی درست کنید، همه بخورند و لذت هم ببرند اما خودتان میلی به آن نداشته باشید. در مورد نوشتن درباره کتاب ها چنین حالتی دارم این روزها. همین که مطالب از ذهنم به صفحه می آیند، شاید به خاطر این امنیت ذهنی که خب در جایی ثبت شد، از خط فکری ام جدا می افتند و به نوعی از خودم جدا میشوند. به هر حال تکه ی زیر به نظر خیلی خوب بود :)

از کتاب "۶۶ خطای شناختی در تصمیم گیری" نوشته ی محمدرضا سلیمی.

پرستاری در بیمارستانی مراقب یکی از بیماران است. او باید هر روز دارویی را به بیمار بدهد تا زنده بماند. یک روز پرستار عمدا به وظیفه اش عمل نمی کند و بیمار فوت میکند. در همین بیمارستان پزشکی مراقب بیمار دیگری است. یک روز او تصمیم میگیرد در حالی که بیمار خواب است به او سیانور تزریق کند و او را به قتل برساند. به نظر شما پزشک جنایت بزرگ تری مرتکب شده یا پرستار؟ اگر پاسختان پزشک است شما در دام خطای انفعال افتاده اید. اگر به هر دو اتفاق خوب فکر کنید احساسات را کنار بگذارید، هم پرستار و هم پزشک عمدا مرتکب جنایت شده اند. اما به نظر میرسد عمل پزشک غیر اخلاقی تر باشد، در حالی که هر دو با انجام دادن یا ندادن کاری باعث مرگ بیمارشان شده اند.