حدس من این است که بیشتر کسانی که دارند این نوشته را میخوانند خیلی قبل تر از من کتاب "ارتباط بدون خشونت" از آقای مارشال روزنبرگ را خوانده اند یا با آن آشنایی دارند. اما به هر حال از بین بخش های مختلف کتاب من از یکی از فصل ها خیلی خوشم آمد و دیدم شاید مفید باشد که آن را اینجا بازگو کنم. مخصوصا که این بخش دغدغه خیلی از ما میتواند باشد و به نظرم یک رنج پنهان همیشگی در درون خیلی از ماست.

وقتی از ارتباط با دیگران حرف میزنیم، باید به این نکته توجه کنیم که یکی از ارکان اصلی و خیلی مهم در این مقوله، مساله ی "همدلی با دیگران" است و کتاب بحث را اینطور شروع میکند که همدلی ضروری است اما اگر ما خودمان با خودمان همدل نباشیم، نمی توانیم آن را به دیگری بدهیم. روزنبرگ میگوید که اصلا مهم ترین کاربرد ارتباط بدون خشونت به کار گیری آن در ارتباط آن با خودمان است.

و اما یکی از اصلی ترین موقعیت هایی که ارتباط با خودمان اهمیت پیدا میکند، وقتی است که کار اشتباهی انجام داده ایم و از آن پشیمانیم.

روزنبرگ میگوید که در ارتباط با خودمان باید به نیاز هایمان و ارزیابی لحظه به لحظه ی خودمان متمرکز باشیم. وقتی کار اشتباهی انجام میدهیم در مقابل به کار بردن جملات سرزنشگری مثل "دوباره خراب کردی!"، یک لحظه توقف کنیم، به نیاز های نهفته ی خود توجه کنیم و از خودمان بپرسیم که "این کاری که من انجام دادم در راستای تحقق کدام نیاز تحقق نیافته ی من بود؟" و البته باید به این توجه کنیم که ممکن است لایه های متعددی از نیاز ها در ما وجود داشته باشد. اتفاقی که میوفتد این است که  پرسیدن این سوال و معطوف کردن توجه مان به نیاز های نهفته مان، حس بد ما را از اتفاقی که افتاده یا عملی که انجام داده ایم از بین نمی برد و جایش را با آسایش پر نمیکند اما همین احساسات منفی ما را از نوعی به نوع دیگر تغییر میدهد. وقتی به خودمان میگوییم "باز هم خراب کردی" و خودمان را در معرض رگ باری از جملات سرزنش گر قرار میدهیم، احساساتی مثل شرم، گناه یا افسردگی را تجربه میکنیم ولی اگر به نیاز هایمان توجه کنیم،  احساساتی مثل دلتنگی، سرخوردگی، نا امیدی، ترس، غم و غیره را تجربه میکنیم. تفاوت این دو دسته از احساسات در این است که احساسات دسته ی دوم احساساتی هستند که مارا به حرکت و اصلاح وا میدارند اما احساسات دسته ی اول موجب از خود بیزاری میشوند و ما را به رشد وا نمی دارند. مثلا روزنبرگ در مورد شرم میگوید که:

  شرم گونه ای از خودبیزاری است. پس اعمالی که از شرم انجام شوند آزادانه و شادی آور نیستند. اگر طرف مقابل، شرم یا گناه را در پشت رفتارمان حس کند حتی اگر نیت مان این باشد که با محبت و حساسیت رفتار کنیم، احتمالا قدر شناسی او نسبت به آنچه انجام داده ایم بسیار کمتر از زمانی است که با میل انسانی برای سهیم شدن در زندگی، برانگیخته شده باشیم.

کتاب تا اینجای ارزیابی اشتباه را مرحله ی "سوگواری" نام گذاری کرده. یعنی مرحله ای که به شکل درست با واقعیت پیش آمده رو به رو میشویم و احساسات منفی را تجربه میکنیم.

مرحله ی بعد از سوگواری، مرحله ی خود-بخشودگی است.

در این مرحله این سوال اساسی که "وقتی به رفتار و روشی که عمل کردم که حالا پشیمانم، سعی در تحقق کدام نیازم داشتم؟" را از خود میپرسیم و بعد به این نکته ی مهم توجه میکنیم که:

من معتقدم که انسان همواره در جهت نیاز ها و ارزش هایش اقدام به عمل میکند. این یک حقیقت است چه این عمل نیازی را تحقق ببخشد و چه نبخشد. چه در نهایت برای این عمل جشن بگیریم و چه از آن پشیمان شویم.

 

اگر به جای اینکه بدون ملاحظه خودمان را به باد سرزنش بگیریم، به نیاز های نهفته مان توجه کنیم، درس گرفتن از اشتباهات به شکل موثر تری اتفاق می افتد. حتی کم کم در هماهنگ شدن با نیاز هایمان خلاق تر هم میشویم.

 

فرایند سوگواری و خود-بخشودگی تا اینجا تمام میشود.

یک بخش اساسی دیگری که در ارتباط با خودمان باید به آن توجه کنیم، توجه به نیرویی است که پشت هر عمل ما وجود دارد. روزنبرگ میگوید: کاری که برایت مفرح نیست انجام نده! وقتی کاری را با میل و رغبت و انتخاب خودمان انجام میدهیم، حتی اگر آن کار سخت باشد باز هم رگه هایی از نشاط و فرح در آن وجود دارد و برعکس. کاری که از سر شرم یا وظیفه باشد مقاومت بر می انگیزد.

همینجا اضافه کنم که روزنبرگ میگوید که استفاده از کلمه "باید" یعنی حق انتخابی وجود ندارد. درخواست های آمرانه مقاومت بر می انگیزند. در سلسله درس های تفکر سیستمی متمم، یک درس هست که به مقاومت سیستم ها اشاره میکند. یک جمله ی جالب در آنجا از خانم مدوز نقل شده که میگوید: هنگام بروز policy resistance، در خوش بینانه ترین حالت، ممکن است که سیستم به وضعیتی شبیه وضعیت پیشین برگردد اما در شرایطی که تک تک اجزای سیستم فشار بیشتری نسبت به قبل تحمل میکنند. جملات آمرانه هم نوعی جدا دیدن خودمان از سیستم خودمان است و به نوعی فراموش میکنیم که اجزای جسم و روان ما هرکدام هدفی را دنبال میکنند که برای جهت دهی شان نمی توان از تحکم استفاده کرد.

اما برای اینکه به کارهایمان فکر کنیم و سر و سامانشان بدهیم و سر در بیاوریم که چه نیرویی پشتشان است میتوانیم از سه قدم ساده پیروی کنیم:

قدم اول: تهیه یک فهرست از تمام کارهایی که با میل و رغبت انجامشان نمی دهید و فکر میکنید "باید" انجام شوند.

قدم دوم: بپذیرید که خودتان انتخاب کرده اید این کارهارا انجام دهید. این مرحله کمی مقاومت ایجاد میکند. مثلا ممکن است با خودمان بگوییم من انتخاب نکرده ام هر هفته جاروبرقی بکشم (مثال روزنبرگ چیز دیگریست اما به اعتقاد نگارنده ی این سطور جاروبرقی مطلب را بهتر میرساند چرا که به قول شاعر من درد مشترکم مرا فریاد کن J ) اما به هر حال هرکاری را هرچقدر هم بی میل و رغبت، در نهایت خودمان انتخاب کرده ایم که انجام دهیم.

قدم سوم: بعد از اینکه پذیرفتیم خودمان انجام دادن آن فعالیت را انتخاب کرده ایم، جمله را تکمیل میکنیم به این صورت که: من این کار را انتخاب کرده ام که انجام دهم چون... . و به این صورت از نیت پشت آن کار مطلع میشویم.

بعد از این سه مرحله میتوان تصمیم های متفاوتی گرفت. میتوان عطای بعضی کارهارا به لقایش بخشید و متوقف اش کرد و در مورد بعضی دیگر به خودمان یادآوری کنیم که به خاطر نتیجه اش، ارزش اش را دارد که به انجام دادنش ادامه بدهیم و با یادآوری مکرر این مطلب با حس بهتری آن کار را انجام خواهیم داد.

 

در ادامه هم چند مورد از انگیزه هایی که ممکن است در پشت اعمالمان باشد، مورد بحث قرار گرفته:

  1. پول: روزنبرگ میگوید که در "ارتباط بدون خشونت" پول یک "نیاز" نیست. بلکه یکی از صدها طریق برآورده کردن نیاز است. (این پست را در مورد نظر اپیکور در مورد پول نوشتم و اگر دوست داشته باشید میتوانید بخوانیدش.)
  2. تایید: ... جای بسی تاسف است که برای خریدن عشق سخت کار میکنیم. و فرض بر این است که باید خودمان را انکار کنیم و برای دیگران کار کنیم تا دوستمان بدارند. در صورتی که اگر فقط با روح غنی سازی زندگی، کاری را انجام دهیم، دیگران را قدردان خود خواهیم یافت. در واقع قدردانی آنها تنها نشانه ای است که تلاشمان تاثیر مطلوب را داشته  است. همین که به یادبیاوریم خودمان انتخاب کرده ایم تا قدرتمان را در راه خدمت به زندگی صرف کنیم، انجام موفقیت آمیز آن، چنان شادی حقیقی را در تجلیل خودمان برایمان به ارمغان می آورد که هرگز تایید دیگران به پای آن نمیرسد.
  3. فرار از تنبیه
  4. اجتناب از گناه: ... بین انجام کاری برای دیگری به دلیل اجتناب از گناه و انجام آن کار به دلیل آگاهی کامل از نیازمان به سهیم شدن در شادی انسانی دیگر، تفاوت بسیار است. اولی دنیایی است پر از درد و رنج، دومی دنیایی پر از فرح و شادی.
  5. از روی وظیفه: استفاده از کلماتی که "انتخاب" را انکار میکند. "باید"، "مجبور بودن"، "میبایست" و ... روزنبرگ معتقد است از بین تمام روش هایی که بین ما و نیاز هایمان فاصله می اندازند، این مورد اسف بار ترین برای فرد و خطرناک ترین برای جامعه است.

به عنوان حرف آخر: ارزیابی رفتارهایمان بر اساس نیازهای برآورده نشده ی خودمان، نیروی تغییری را به وجود می آورد که مبتنی بر میل حقیقی برای سهیم شدن در سعادت خود و دیگران است نه شرم، گناه، خشم یا افسردگی.

 

یک مطلبی که به ذهن خودم رسید این بود که آیا در مسائل غیر اخلاقی هم باید به نیاز هایمان فکر کنیم و با خودمان همدلی کنیم؟ در این فصل به صورت مستقیم به این مطلب اشاره نشده اما در فصل های دیگر روزنبرگ مثال هایی می آورد که در شرایطی که فردی رفتاری بسیار خشونت آمیز و خارج از عرف انجام میدهد، همدلی کردن با آن فرد و توجه به نیاز هایش اوضاع را بهبود داده. فکر میکنم که برای اینکه از مرحله ی پشیمانی رد شویم و نهایتا دوباره بلند شویم و کاری بکنیم باید به هر حال شرم را کنار بگذاریم و احساسات دسته ی دوم را تجربه کنیم.

پی نوشت: عنوان یکی از جملات انتهایی کتاب "ارتباط بدون خشونت" از آقای مارشال روزنبرگ است.