در دو پست قبلی درباره ی بخش هایی از کتاب "تسلی بخشی های فلسفه" نوشته ی آلن دوباتن صحبت کردم. یک بخش دیگر از کتاب را هم دوست دارم که درباره اش بنویسم: تسلی بخشی قلب شکسته.

قبل از اینکه گزیده هایی از این بخش را بیاورم، توصیه میکنم اگر به دنبال تسلی هستید، یا کسی را میشناسید که به دنبال تسلی است میتواند مناسب باشد که به این کتاب به عنوان یک گزینه واقعا فکر کنید. البته به هرحال کتاب ها از نظر توان تغییر مدل ذهنی در رِنج های مختلفی قرار میگیرند. این کتاب شاید قدرتمند ترین نیست اما یک ویژگی خوب دارد و آن اینکه برای تسلی فرد، به کنترل و هرس شاخه های خارجی نمی پردازد و نقاط عمیق تری را هدف قرار میدهد و این باعث میشود که ریشه ی نامطلوب روزی دیگر از جایی دیگر شاخه ی دیگری را پرورش ندهد. به نظر من دسته بندی واضح و شفافی دارد و به اندازه کافی مبسوط است و این ویژگی خوش خوان و دوست داشتنی اش کرده.

من نسخه ی انگلیسی این کتاب را هم داشتم و وقتی نسخه ی انگلیسی را هم نگاه کردم دیدم خواندن و برانداز کردنش خالی از لطف نیست. به هر حال یک اصالتی در متن اصلی هست که در ترجمه نیست و این حس خیلی خوبی به من القا کرد. به همین خاطر گفتم حالا که درباره این کتاب این اتفاق افتاده است و در هر دو متن دم دستم است، متن های انگلیسی را هم بگذارم. ترجمه از آقای عرفان ثابتی است. انتشارات ققنوس.

آلن دوباتن برای حرف زدن در مورد قلب شکسته و مقوله ی عشق به سراغ شوپنهاور رفته. ابتدا خلاصه ای درباره ی زندگی شوپنهاور می آورد و بعد از آن بحث اصلی را با یک سوال خیلی مهم شروع میکند:

یکی از ژرف ترین اسرار عشق این است: چرا او؟

1. One of the most profound mysteries of love is ‘Why him?’, and ‘Why her?’ Why, of all the possible candidates, did our desire settle so strongly on this creature, why did we come to treasure them above all others when their dinner conversation was not always the most enlightening, nor their habits the most suitable? And why, despite good intentions, were we unable to develop a sexual interest in certain others, who were perhaps objectively as attractive and might have been more convenient to live with?

 

2. The choosiness did not surprise Schopenhauer. We are not free to fall in love with everyone because we cannot produce healthy children with everyone. Our will-to-life drives us towards people who will raise our chances of producing beautiful and intelligent offspring, and repulses us away from those who lower these same chances. Love is nothing but the conscious manifestation of the will-to-life`s discovery of an ideal co-parent.

1. یکی از ژرف ترین اسرار عشق این است: "چرا او؟" چرا از بین تمام گزینه های ممکن، چنان میل شدیدی به این فرد داریم؟ چرا اورا بالاتر از دیگران مینشانیم، در حالی که صحبت او هنگام شام، روشنگرانه ترین صحبت و عادت هایش مناسب ترین عادت ها نبوده است؟ و چرا به رغم حسن نیت، نتوانستیم به دیگران علاقه جنسی پیدا کنیم، دیگرانی که شاید در واقع همانقدر جذاب باشند و شاید زندگی کردن با آن ها راحت تر باشد؟

2. این مشکل شوپنهاور را متعجب نکرد. ما آزاد نیستیم که عاشق همه شویم، زیرا نمی توانیم از همه بچه های تندرستی داشته باشیم. اراده ی معطوف به حیات مارا به سوی افرادی جلب میکند که شانس مارا برای ایجاد بچه های زیبا و باهوش زیاد میکنند، و مارا از کسانی دور میکند که این شانس را کاهش میدهند. عشق چیزی نیست مگر جلوه آگاهانه کشف والدی آرمانی از جانب اراده معطوف به حیات.

 

البته اینها نظرات شوپنهاور است و خب وحی منزل نیست. به نظر من فاکتور های زیادی در اینکه از فردی خوشمان بیاید دخیل است. اما خب قضیه آن قدر ها هم روحانی نیست که با دیدن یک نفر فکر کنیم که سال هاست او را میشناخته ایم. در ترم های اول دانشگاه، یکی از ترم اولی ها که البته هم رشته ای و هم ورودی ما نبود، میگفت من خواب دیده ام که یک نور سبز من و یک آقای دیگری که او هم ترم اول بود را به هم وصل کرده است:) شوپنهاور نظرش این است که:

 

  • In initial meetings, beneath the quotidian patter, the unconscious of both parties will assess whether a healthy child could one day result from intercourse.
     

در ملاقات های اولیه، همراه با لفاظی های معمولی، ناخودآگاه هر دو طرف این امر را ارزیابی خواهد کرد که آیا از این رابطه روزی کودک تندرستی به وجود می آید یا نه.

 

و اراده معطوف به حیات هم معمولا اینطور کار میکند و کسی را برمیگزیند که از طریق او بتوان ضعف ها و عیب های خود را برطرف کند. مثلا درجه ی خاص مردانگی یک مرد، متناسب با درجه خاص زنانگی زن باشد تا یک جانبه بودن این درجات در کودک ایجاد نشود. یا حتی به بیان خیلی ساده تر، اراده معطوف به حیات که در ناخودآگاه ما بدون اینکه متوجه اش باشیم در حال فعالیت است مارا وا میدارد که اگر چانه ی کوچک داریم، جذب فردی شویم که چانه ی بزرگ دارد تا کودکی که از ما به وجود می آید چانه ی بهنجار و نرمالی داشته باشد.

اما این مکانیسم جذب شدن دو طرف به سمت هم یا به قول کتاب نظریه جذابیت، شوپنهاور را به نتیجه ی ناخوشایندی رساند:

 

  • A person who is highly suitable for our child is almost never (though we cannot realize it at the time because we have been blindfolded by the will-to-life) very suitable for us.

 

فردی که برای بچه ی ما بسیار مناسب است هرگز برای خود ما خیلی مناسب نیست (گرچه نمی توانیم این امر را به موقع تشخیص دهیم زیرا اراده معطوف به حیات، چشم مارا کور کرده است).

 

این جمله ها را دوباتن از خود شوپنهاور نقل میکند:

 

  • “That convenience and passionate love should go hand in hand is the rarest stroke of good fortune”
     

"قلم تقدیر به ندرت همراهی آسایش و عشق آتشین را رقم میزند."

 

  • “Love . . . casts itself on persons who, apart from the sexual relation, would be hateful, contemptible, and even abhorrent to the lover. But the will of the species is so much more powerful than that of the individual, that the lover shuts his eyes to all the qualities repugnant to him, overlooks everything, misjudges everything and binds himself for ever to the object of his passion. He is thus completely infatuated by that delusion, which vanishes as soon as the will of the species is satisfied, and leaves behind a detested partner for life.

"عشق بر کسانی سایه می افکند که اگر رابطه ی جنسی نبود، مورد تنفر، تحقیر و حتی اشمئزاز یک دیگر میبودند، ولی اراده ی معطوف به بقای نوع انسان چنان قوی تر از اراده ی فرد است که عاشق چشمان خود را بر روی تمام صفاتی که از آن ها اشمئزاز دارد میبندد، به همه چیز بی اعتنایی میکند، درباره ی همه چیز به طور نادرستی قضاوت میکند و خود را برای همیشه به متعلق شور و اشتیاقش متصل میسازد. بنابراین او کاملا مفتون آن توهم است، توهمی که به محض ارضای اراده معطوف به توع انسان محو میشود و شریکی نفرت انگیز برای باقی عمر بر جای میگذارد. "

 

 

به نظر من کسی که قلب اش شکسته، با همین توضیحات و مقدمات هم میتواند تا حدی وضعیت خودش را تحلیل کند اما پاراگراف های زیر مستقیم تر تسلی میدهند:

  • The philosopher might have offered unflattering explanation of why we fall in love, but there was consolation for rejection – the consolation of knowing that our pain is normal. We should not feel confused by the enormity of the upset that can ensue from only a few days of hope. It would be unreasonable if a force powerful enough to push us towards child-rearing could – if it failed in its aim – vanish without devastation. Love could not induce us to take on the burden of propagating the species without promising us the greatest happiness we could imagine. To be shocked at how deeply rejection hurts is to ignore what acceptance involves. We must never allow our suffering to be compounded by suggestions that there is something odd in suffering so deeply. There would be something amiss if we didn`t.

شاید شوپنهاور تبیین های نامطلوبی از علت عاشق شدن ما به دست داده باشد، ولی این تبیین ها سبب تسلی ما در باربر عدم پذیرش نزد طرف مقابل میشود – از اینکه میفهمیم درد ما چیزی عادی است تسلی میابیم. ما نباید از ناراحتی و نگرانی شدید حاصل از فقط چند روز امیدواری، پریشان خاطر شویم. نامعقول است اگر نیروی چنان قدرتمندی که مارا به طرف بچه دار شدن سوق میدهد – در صورت ناکامی در رسیدن به هدفش – بدون تاثیرات تخریبی محو شود. عشق نمی تواند بدون اینکه به ما بزرگ ترین خوشبختی قابل تصور را نوید دهد، مارا به پذیرش سنگینی بار تکثیر نوع بشر وادارد. شگفت زدگی از شدت آسیب ناشی از عدم پذیرش نزد طرف مقابل یعنی غفلت از پیامد های پذیرش او.  هرگز نباید بگذاریم اظهار نظر هایی مبنی بر عجیب و غریب بودن چنین رنج کشیدن شدیدی، درد و رنج مارا افزایش دهد. اگر با این شدت رنج نمی کشیدیم، یک جای کار ایراد داشت.

  • What is more, we are not inherently unlovable. There is nothing wrong with us per se. Our characters are not repellent, nor our faces abhorrent. The union collapsed because we were unfit to produce a balanced child with on particular person. There is no need to hate ourselves. One day we will come across someone who can find us wonderful and who will feel exceptionally natural and open with us.

 

نکته دیگر اینکه ما ذاتا دوست نداشتنی نیستیم. خود فی نفسه ما هیچ چیز ناجوری ندارد. نه شخصیت ما نفرت آور است نه چهره ما مشمئز کننده. وصل از میان رفت، زیرا برای ایجاد کودکی متناسب با فردی خاص متناسب نبودیم. لازم نیست از خود متنفر شویم. سرانجام روزی با کسی برخورد خواهیم کرد که مارا عالی میپندارد و به طرز استثنایی با ما احساس صمیمیت و راحتی خواهد کرد.

 

 

تا اینجا شناخت پیدا کردیم و تسلی هم یافتیم و اما راهکار نهایی شوپناور برای رهایی از اراده معطوف به حیات:

 

  • We do have one advantage over moles. We may have to fight for survival and hunt for partners and have children as they do, but we can in addition go to the theatre, the opera and to the concert hall, and in bed in the evenings, we can read novels, philosophy and epic poems – and it is in these activities that Schopenhauer located a supreme source of relief from the demands of the will-to-life.

ما نسبت به موش های کور یک امتیاز داریم. شاید ما هم مثل آنها مجبور باشیم برای بقا بجنگیم و شریک زندگی خود را شکار کنیم و بچه داشته باشیم، ولی علاوه بر اینها، میتوانیم به تئاتر، اپرا و کنسرت برویم، و شب ها در رختخواب، رمان، فلسفه و اشعار حماسی بخوانیم- شوپنهاور چنین فعالیت هایی را خاستگاه متعالی رهایی از نیاز های اراده ی معطوف به حیات میدانست.

 

به طور خلاصه هنر و فلسفه از این جهات به تسلی ما کمک میکنند که وضعیت ما، درد ما  و احساسات ما را با وضوح بیشتری به صورت خلاقانه به خودمان بازمیگردانند و نشان میدهند و از این طریق ما به خودمان و وضعیت شناخت پیدا میکنیم و :

Art and philosophy help us, in Schopenhauer word`s, to turn pain into knowledge.