تو خامشی، که بخواند؟

تو میروی، که بماند؟

که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟

 

زمین تهی ست ز رندان؛

             همین تویی تنها

که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:

«حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی.»

 

پی نوشت اول: شعر تکه هاییست که خودم بریده ام از یک شعر از جناب شفیعی کدکنی. قبلا در این پست درباره کتاب این کیمیای هستی اش نوشته بودم. 

پی نوشت دوم: شاخه های این گل وقتی که از گل فروشی خریدمش با یک طناب کوچک جمع شده بودند و کنار هم قرار گرفته بودند. کش اش را باز کردم که شاخه ها هرکدام به سمتی بروند. شاید شما به اندازه ای که من زیبا میبینمش، زیبا نبینید اما  یک آزادی در عین ظرافت خاصی را برایم تداعی میکند. متاسفانه اتاق خودم نورگیری خوبی نداشت و به اتاق خواهرم منتقل شد.