- لی، من به قدر کافی برای او خوب نیستم.

- بس کنید. چه حرف ها میزنید! این فکر از کجا به سرتان زده؟

- شوخی نمی کنم. وقتی به من فکر میکند، آبرا نیست که جلوی نظرش مجسم میشود، کس دیگری است که در ذهنش خلق کرده و من فقط پوسته ای برای آن هستم، من به کسی که در ذهنش درست کرده شباهت ندارم.

- این آفریده ی ذهنی اش چگونه دختری است؟

- منزه منزه. هیچ چیز بدی در او وجود ندارد و من اینطور نیستم.

- هیچ کس اینطور نیست.

- او مرا نمی شناسد. نمی خواهد بشناسدم. کسی را که دوست دارد آن شبح سفید است.

 

خطوط ایتالیک بالا بریده ای بود از رمان شرق بهشت نوشته جان اشتاین بک. رمان بلندی بود. مرا درگیر دار یک کشمکش آرام کرد و سر فرصت درمورد شخصیت ها صحبت کرد. خواننده را با تغییراتشان همراه کرد و در آخر آرام متین به سوگشان نشاند. شخصیت های قوی و کاریزماتیکی مثل ساموئل هامیلتون و لی را عرضه کرد که مجرایی بودند برای انتقال حکمت از ذهن نویسنده به دنیای خواننده. از تفاوت بین دو برادر گفت و از یک روح ظریف به نام آدام تراسک. در کل دوست اش داشتم و ارتباطی آرام و منطقی با این کتاب برقرار کردم. خیلی از کلمه ی "آرام" در توصیف ام از این کتاب استفاده کردم چون واقعا به نظر من میرسد که قصد نویسنده به زمین و آسمان کوباندن خواننده با وقایع و اتفاقات نبود. نویسنده میخواست در مورد انسان ها حرف بزند. همین اش را خیلی دوست داشتم. اما تکه ای که در بالا آوردم مرا شگفت زده کرد. چون قبلا خودم به این قضیه دقت کرده بودم. برای همه پیش آمده. رو در رو و شنونده ی انسانی قرار میگیرم که روی صحبتش با ماست اما حقیقتا دارد با صدای بلند تند تند با خودش حرف میزند. طوری که انگار میخواهد حرف هایش را به خودش ثابت کند. در این شرایط واقعا نمی دانم چه کنم. چون حقیقتا حس خوبی به دست نمی دهد.  حتی سر تکان دادن و برگردان خلاصه ای از جمله هایش که جزو اصول گوش دادن فعال اند هم این آدم را در این وضعیت خوشحال نمی کند. او فقط دنبال یک پوسته است.  همین اتفاق ترسناک میتواند در مقیاس بزرگ تر هم بیوفتد. وقتی که یک نفر اصلا "شما" برایش مهم نیستید. دنبال شناخت شما نیست. فقط دنبال یک پوسته است که تصورات ذهنی اش را فرافکنی کند. در این شرایط احتمالا حرف های محبت آمیز زیادی زده شود. آمال و آرزو های زیادی به اشتراک گذاشته شود. اما دیر یا زود احساس میکنید که "شما" نقش پررنگی در این بازی ندارید و آن آدم فقط دارد بلند بلند با خودش حرف میزند.

چند جمله ای از آنا گاوالدا را خیلی خیلی دوست دارم. جایی در یکی از کتاب هایش زن به مرد میگوید: 

همه آن چه در تو می بینم و هر آن چه نمی بینم را دوست دارم. با این همه، ضعف هایت را می دانم. اما احساس می کنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترس های مشترک نداریم. حتی پلیدی های ما هم به هم می آیند!

به نظرم میرسد که وقتی یک نفر زیادی در شما خوبی میبیند و بدی نمیبیند خبر خوبی نیست. چون آن آدم یا قوه ی شناخت اش ضعیف است یا اصلا نمی خواهد که بشناسد و دنبال فرافکنی است. دنبال یک پوسته است. شما را از سطح یک انسان با تمام ضعف ها و قوت ها به حد یک بت تنزل داده است. وقتی کسی برایت جالب باشد بدی هایش هم برایت قابل درک و پذیرفتی است. حتی برایت جالب است که بدانی نقاط تاریک اش کجاست. دوست داری همانطور که هست بشناسی اش. طوری که به نتیجه برسی که حتی پلیدی های ما هم به هم می آید.