داشتیم در مورد همدلی کردن صحبت میکردیم. قبل ترش گفته بود که تو در برخورد با یک شخص یک فکر و یک احساس داری. طرف مقابل ات هم یک فکر و یک احساس دارد. شما با این دو ابزار در حال تعامل با یک دیگرید. همدلی کردن این است که فضای ذهنی طرف مقابل ات را بشناسی و احساس اورا درک کنی. و یا اگر به مشکل برخوردی خیلی ساده بپرسی. بپرسی منظورت ازین حرف چیست؟ بیشتر توضیح بده، متوجه نشدم. 

تمرین کردم. تمرین اینکه فضای ذهنی آدم هارا واکاوی کنم. هفته ی بعد گفت خب. چه خبر. گفتم همدلی کردن را دوست داشتم اما یک مطلب هست. با بعضی از آدم ها نه که نتوانم. "نمی خواهم" که همدلی کنم. وقتی سعی میکنم که فضای ذهنش را درک کنم، متوجه میشوم که در وادی هایی سیر میکند که هیچ تمایلی به وارد شدن در آن وادی ندارم. دوست دارم سر بگردانم و گفت و گو را ترک کنم. جواب را دوست داشتم. گفت ریشه ی این مساله را در خودت جستجو کن. در آن لحظه ای که فکر میکنی فکر تو، ذهن تو و معیار های تو از فرد مقابلت بهتر و برتر هستند در آن لحظه است که آن فرد را با خط کش خودت و با قالب خودت داری ارزیابی میکنی. به خودت یادآوری کن که همه مثل ما نیستند. تنوع آدم هارا به خودت یادآوری کن. و اینجا آن جمله ی معروف "قضاوت نکنیم" برایم روشن تر از همیشه شد. قضاوت نکنیم یعنی با متر و معیار های خودمان قضاوت نکنیم. یعنی تنوع انسان هارا بپذیریم.

حرف های دیگری هم زد. گفت که در همدلی، "احساس" انسان هارا به رسمیت بشناس. چرا که فکر و رفتار سیال اند. میتوانند تغییر کنند یا نباشند. اما "احساس" هست. وجود دارد و حس میشود. این احساس است که واقعی است. خیلی وقت بود که چنین حرف خوبی نشنیده بودم. 

اما گفت، گفت و گو ها همیشه به این راحتی ها نیستند. گاهی کسی مقابلت نشسته. آماده است و متمرکز برای اینکه به تو گوش دهد. توجه نشان میدهد اما در درک تو موفق نیست. در اینجور مواقع خیلی ساده، گفت و گو میکنیم. به او کمک میکنیم تا مارا بفهمد. میگوییم نه. من در آن لحظه عصبی نبودم. مضطرب بودم. خودمان را توضیح میدهیم. 

حرف هایش، دفتر جدیدی از زندگی ام را باز کرد. در قلبم به رنج بسیار گسترده تری از آدم ها باز شد.