امروز با یک نکته به دو شکل متفاوت برخورد داشتم. اولی تکه ای بود از کتاب "بر جاده های آبی سرخ" نوشته ی نادر ابراهیمی و دومی هم درس "توجه به سنتز و ترکیب" بود از مجموعه درس های تفکر سیستمی:

- در بوشهر دوستی را یافته ام که در دستگاه شیخ سعدون دزد، کار میکند. این مرد، به علت نزدیکی به شیخ سعدون، او و نقشه های پلیدش را به تمامی شناخته است. او میتواند در لحظه ای مناسب، سعدون را از پای درآورد و بگریزد.

- نع. ابدا ابدا. کشتن حکام محلی هیچ دردی را دوا نمی کند. شیخ سعدون را که برداشتیم، انگلیسی ها و هلندی ها آدمی رذل تر از او را میابند و به جایش مینشانند و جنگ های محلی و قبیله ای را بیشابیش دامن میزنند. برداشتن حکام خائن، مساله ی ما نیست بلال! آوردن حکام مردمی درستکار، مساله ی ماست. تا زورمان نرسیده به اینکه آدم بسازیم و بگذاریم، آدم برداشتن، کار بیهوده ایست. به ای رفیقت بگو بماند و مارا از نیات پلید شیخ سعدون دزد با خبر کند.

 

پاراگراف دوم از زیان میر مهنا دوغابی است که یک دلاور و رهبر جنوبی است که درصدد کوتاه کردن دست هلندی ها و انگلیسی ها از خاک و آب جنوب است. واقایع کتاب مربوط به سال 1166 هجری قمری است. به نظر من، آدم های درست تاریخ، همه در ویژگی های مشابهی مشترک بوده اند و اگر خوب نگاه کنیم میبینیم که همه یا بیشترشان به صورت تجربی یا آکادمیک چیزی از جنس تفکر سیستمی را آموخته اند و به کار میگیرند.