" ساز و کار ذهن و تسلط بر ذهن خویشتن" یکی دیگر از کتاب های مجموعه ی تفکر نقاد انتشارات اختران است. نوشته ی لیندا الدر و ریچارد پل. کتاب های این نویسندگان واقعا خوش خوان و کاربردی اند. شاید بخشی اش هم به خاطر ترجمه ی خوب باشد. به هر حال خیلی برای من خوب وجذاب اند. 

اصل حرف این کتاب یک مفهومی است که احتمالا شنیده اید. در صفحات اولیه نویسندگان شرح میدهند که در مغز ما سه مولفه در کنار هم در کارند و یک سیستم را تشکیل میدهند: تفکر، احساس، خواهش یا نیاز یا میل. این مولفه ها روی هم تاثیر میگذارند و مستقل یا خطی کار نمی کنند. اگر ما فکری داریم به طبعش احساسی داریم و به طبع آن احساس، میلی. اما این میل خودش فکر دیگری را به دنبال دارد و احساسی دیگر. و به همین ترتیب این سه مولفه مثل چرخ دنده های ساعت در کنار هم فعالیت میکنند. اما در این میان مولفه ی "فکر" تعیین کننده تر است. چرا که احساس و میل خودشان، خودشان را اصلاح نمی کنند. اما فکر میتواند خودش خودش را تغییر دهد. و اگر ما آگاهانه فکرمان را عوض کنیم، احساسات و امیال جدیدی را تجربه خواهیم کرد. و بعد از این توضیح کوتاه، به تفصیل به مقوله ی همین مولفه ی تعیین کننده تر یعنی فکر می پردازد. 

لیندا الدر و ریچارد پل میگویند فکر یک انسان می تواند خرد گریز یا خرد ورز باشد. خرد گریزی را هم به دو دسته ی خود محور و گروه محور تقسیم میکند. ما انسان ها به صورت پیش فرض و اولیه، خود محور زاده میشویم. سیستم عصبی ما فقط احساسات خود مارا به مغزمان میفرستد و در آن سال های ابتدایی چیزی جز خودمان و منافع خودمان را درک نمی کنیم. کمی بزرگ تر و اجتماعی تر میشویم و علاوه بر منافع خودمان، منافع گروهی که در آن هستیم را درک و ردیابی میکنیم. برعکس خودمحوری که حالت طبیعی ذهن ماست، خردورزی چیزی است که آموزش و تمرین به دست می آید.

در ادامه کتاب در مورد "خود محوری" و "گروه محوری" توضیح میدهد و این دو مقوله را باز میکند. من در اینجا در مورد قسمت خود محوری مینویسم.

شاید تصور غالب از یک انسان خود محور، کسی است که بر دیگران اعمال قدرت میکند و همیشه در حال داد و هوار کردن است. اما این یک جنبه از ماجراست. انسان خود محور فقط به منافع اش فکر میکند و برای رسیدن به این منافع از هر راهی ممکن است استفاده کند. یک خود محور میتواند اتفاقا انسان رامی باشد که در کنار و گوشه ها مشغول امتیاز دادن به آدم هایی است که فکر میکند از آن ها سودی نسیب اش میشود. 

اما اذهان خود محور گرایش هایی دارند که قابل شناسایی و تصحیح است. آن قدر ها هم گرایش های عجیب و غریبی نیست و در همه ی ما ممکن است وجود داشته باشد. و همانطور که بالاتر اشاره شد اصلا طبیعت ما بر مبنای این گرایش هاست و وظیفه ی ما ممارست برای کم کردن شان است. این گرایش ها را میتوان اینطور توضیح داد: یک ذهن خود محور هیچ علاقه ای به شک کردن و تجدید نظر به خودش و باور هایش ندارد. شواهد و اطلاعاتی که تایید کننده ی باور هایش نباشند را فراموش میکند و فقط آن اطلاعات مویدشان است را در خاطر نگه میدارد. تفکرش مطلق است. و از منظر تنگ همان چیزهایی که به صورت مطلق فهمیده و باور کرده به دنیا نگاه میکند. خودمحور باور دارد که حقیقت در دستان اوست. جایی خواندم که انسان های بزرگ به خودشان سخت میگیرندو انسان های کوچک به دیگران. در مورد یک ذهن خود محور این مطلب مصداق پیدا میکنند. معیار هایی که خودش را با آن میسنجد و معیار هایی که از دیگران انتظار رعایت شان را دارد یکی نیستند. ساده اندیش است. به پیچیدگی های مهم جهان توجه نمی کند چون توجه به این پیچیدگی ممکن است باعث شود در باور هایش تغییر ایجاد کند. اگر چند واقعه ی خوب برایش پیش بیاید کل زندگی را جای بهتری میبینند و اگر وقایع بدی برایش پیش بیاید کل دنیا را تاریک میداند. 

 

در ادامه تکه ها و پاراگراف هایی از کتاب را می آورم. نویسندگان راه هایی برای اصلاح این گرایش های مخرب ارائه میکنند:

  • اصلاح حافظه ی خود محورانه: حافظه ی خودمحورانه را میتوان با جستجو و توجه مجدانه به شواهد و اطلاعاتی که تفکر ما را تایید نمی کنند ( و ما طبیعتا مایلیم آن ها را فراموش کنیم) اصلاح کرد. اگر دنبال چنین شواهدی گشتید و پیدا نکردید بهتر است فرض را بر این بگذارید که خوب نگشته اید.
  • اصلاح نزدیک بینی خود محورانه: با تفکر از منظر دیدگاه هایی که با دیدگاه ما همخوانی ندارند میتوان به گرایش طبیعی به مطلق اندیشی از منظری بسیار محدود را اصلاح کرد. مثلا اگر تجدد خواه هستیم، وقت بگذاریم  و کتاب هایی را بخوانیم که صاحب نظران سنت گرا نوشته اند. اگر آمریکایی هستیم، دیدگاه های متضادی را که اروپایی ها یا آفریقایی ها یا اهالی خاورمیانه ممکن است داشته باشند مطالعه کنیم. اگر احیانا در این روند هیچ پیش داوری چشم گیری در خود کشف نکردید قاعدتا باشد شک کرد که برای کشف این پیش داوری ها با حسن نیت تلاش کرده اید.
  • اصلاح خود محق بینی خود محورانه: گرایش طبیعی به خود برتر بینی را (که ناشی از اطمینان به در اختیار داشتن حقیقت است) میتوان به این صورت اصلاح کرد که مدام به خود یادآوری کنیم چقدر کم میدانیم. دانش ما در مورد هرچیزی که بتوان فکرش را کرد مملو از پرسش های بی پاسخ است. اگر با تبیین روشن چنین پرسش هایی همچنان متوجه نشدید که آنچه نمیدانید بسیار بیشتر از چیزهاییست که میدانید، احتمالا باید شک کنید که مبادا دارید بر نادانی خود اصرار میورزید.
  • اصلاح دو رویی خود محورانه: گرایش طبیعی به نادیده گرفتن تناقض آشکار میان ادعا و عمل، و تناقض میان معیار هایی که در مورد خود به کار میبریم با معیار هایی که از خود انتظار داریم، امریست اصلاح شدنی. به این منظور باید مدام سنجه ها و معیار هایی که دیگران را بر اساس آن قضاوت میکنیم با معیار هایی که خود را با آن میسنجیم مقایسه کنیم. اگر تناقض های فراوانی را که بین تفکر و رفتارتان وجود دارد نیافتید، باید در صحت بررسی تان شک کنید.
  • اصلاح ساده انگاری خود محورانه: گرایش طبیعی مان به نادیده گرفتن پیچیدگی های واقعی و مهم جهان را میتوان با توجه پیوسته به این پیچیدگی ها، تبیین واضح آن ها و پرداختن به آن ها اصلاح کرد. اگر به تدریج  متوجه نشدید که بسیاری از مسائل مهم را بیش از حد ساده پنداشته اید، باید از خود بپرسید واقعا به مصاف پیچیدگی های مسائل مختلف رفته اید یا نه.
  • اصلاح حال نگری خود محورانه: گرایش طبیعی به تعمیم احساسات آنی و حال اکنون  را میتوان با پرورش عادت به قرار دادن رویداد های خوشایند و ناخوشایند در دورنمایی وسیع تر اصلاح کرد. حال بد ناشی از پیش آمدن رویداد های ناگوار را میتوان با یادآوری مواهبی که دارید (و خیلی ها ندارند) متعادل کنید؛ و هیجان زدگی ناشی از رویداد های خوشایند را با یادآوری مشکلاتی که پیش روست. وقتی چه در شرایط ناگوار و چه در شرایط مطلوب  توان از پیش بردن کار هایتان را داشته باشید، معلوم میشود که کمابیش به تعادل دست یافته اید. اما وقتی اسیر احساساتتان باشید، ناگهان میبینید که بر اثر شدن احساسات انگار فلج شده اید.
  • اصلاح مهمل بافی خود محورانه: استلزامات و تبعات روند فکری تان را روشن کنید و ببینید فکر هایتان چقدر واقعی است. به این ترتیب میتوانید گرایش طبیعی با نادیده گرفتن طرز فکری را که نتایج مهمل دارد را اصلاح کنید. این کار مستلزم این است که مدام استلزامات باور هایمان و پیامد هایی که در رفتارمان دارند دنبال کنیم. مثلا باید مدام از خود بپرسیم: "اگر من واقعا فلان چیز را باور دارم چطور باید رفتار کنم؟ آیا واقعا همینطور رفتار میکنم؟"

 

 

در آخر کتاب بحث جالب توجهی در زمینه ی عقل و احساس بیان میکند. توضیح میدهد که یک کج فهمی شایع در بین انسان ها این است که احساس و عقل را دو مقوله ی جدا از هم میدانند. فکر میکنند که کسی که خردورز است، خشک و بی احساس است و انسان های احساسی در خردورزی ضعیف اند. توضیح میدهد که این کج فهمی دو پیامد مخرب دارد: اولا اینکه از رابطه ی دو طرفه بین عقل و احساس غافل شویم و این واقعیت نادیده گرفته شود که تفکر، احساساتی در ما بر می انگیزد و احساسات فکر در ما ایجاد میکند. دوم اینکه این دیدگاه باعث میشود در کنترل احساساتمان احساس ناتوانی کنیم. 

اما عقل و احساس دو مقوله ی جدا از هم نیستند. خردورزی و تفکر نقاد مانند پلی است که هوش مارا به هیجاناتمان ارتباط میدهد و هوش هیجانی ما را تقویت میکند. به جای نادیده گرفتن احساسات کمک میکند که با آنها وارد تعامل شویم و بتوانیم بهتر مهار هیجاناتمان را در دست بگیریم. باعث میشود موقعیت هارا بهتر ارزیابی کنیم. 

محصول خردورزی با کیفیت بالا، هیجانات معقول است و وقتی هیجاناتمان معقول است خردورزانه فکر میکنیم.