تقریرات

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی

با الن دو باتن از طریق کتاب "سیر عشق" آشنا شدم که درباره ازدواج و وقایع بعد از آشنایی های اولیه بود بیشتر. خیلی از این کتابی که نه میشد بهش گفت رمان و نه غیر رمان خوشم اومد. مطالب رو در قالب یک روایت ساده و پر کشش به آدم عرضه میکرد و من اینو خیلی دوست داشتم. برای همین ترقیب شدم که جستار هایی در باب عشق رو که معروف تر هم هست بخونم. اوایلش اصلا باهاش ارتباط برقرار نکردم و مدت ها بود نصفه نیمه رهاش کرده بودم اما با یه کم پیگیری بیشتر و گذشتن از اولای کتاب کم کم باهاش دوست شدم و ارتبط برقرار کردم و دوباره بدون اینکه حوصله ام سر بره با مفاهیم جدیدی آشنا شدم. به نظر واقها دو باتن سبک خودشو آفریده.

  • الیاس کانتی میگوید:"دیدن ورای آدم ها آسان است ولی مارا به جایی نمی رساند." به عبارت دیگر چه آسان و چه بی فایده در دیگران عیب میابیم.
  • اسکار وایلد در ورود به آمریکا در پاسخ به مامور گمرک که پرسیده بود چیزی برای اظهار دارید پاسخ داده بود: نبوغم.
  • جذاب ترین ها آن هایی نیستند که در ملاقات اول اجازه میدهند لمسشان کنی (که به سرعت بی تفاوت میشوی)، یا آن هایی که اصلا اجازه نمی دهند (خیلی زود فراموششان میکنی)، بلکه آنهایی هستند که می دانند چه میزان از امید و نا امیدی را بربیانگیزند.
  • یک شوخی قدیمی از مارکس هست که گفته، باشگاهی که فردی مثل او را به عضویت بپذیرد لیاقت عضویت او را ندارد، حقیقتی که هم در مورد عشق صادف است هم عضویت باشگاه.
  • من تخصصی در زمینه ی عشق ندارم ولی بگذارید چیزی به شما بگویم. متوجه شده ام سرانجام مهم نیست با چه کسی ازدواج کنی. اگر در اول دوستشان داشته باشی احتمالا در آخر کار دویتشان نخواهی داشت. و اگر با نفرت از آنها شروع کنی ممکن است در پایان به این نتیجه برسی که بد هم نیستند.
  • زنان زیبای کامل را باید به مردان بی تخیل واگذاشت.
  • در چهل سالگی هرکسی دارای چهره ایست که لیاقتش را دارد.
  • لذت عشق دو جانبه هرچه که باشد، (در آن باهم بودن خصوصی) هیچ چیز جای نفرت مشترک را پر نمی کند.
  • تجربه چیست؟ چیزی که روال معمول و متعارف را برای مدت کوتاهی قطع میکند.
  • دو نفری که در یک جنگل از دیدن شیری شگفت زده شده اند عمیقا به هم میپیوندند مگر آنکه شیر یکی از آنها را خورده باشد.
  • انسان میتواند در تنهایی همه چیز را بدست آورد الا شخصیت.
  • اگر فیلسوفها به گونه ای سنتی همواره زندگی بر مبنای منطق را توصیه و زندگی بر مبنای هوی و هوس را نفی کرده اند علتش این است که منطق بستر تداوم است. برخلاف رمانتیک ها، فیلسوف ها اجازه نمی دهند تمایلاتشان دیوانه وار از کلوئه با آلیس و باز به کلوئه منعطف شود، زیرا گزینه های آنها بر پشتوانه منطق استوار است. در عشق پایدارند. احساساتشان همان اندازه در جهت مستقیم حرکت میکند که تیری رها شده از چله کمانی.
  • چرا مرا دوست نداری؟ همان اندازه سوال غیرممکنی است (هرچند کمتر آزار دهنده است) که پرسیدن چرا دوستم داری؟
  • برخی چیزها گفته میشوند نع برای آنکه به گوش کسی برسند بلکه برای آنکه مهم است که گفته شوند.
  • علم به اینکه احمق هایی بیش نبودیم مارا به انسان های خردمندی تبدیل نکرد.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۹ ، ۱۸:۵۰
هدی
  • سن مشکل عشق نیست. زمان نمی تواند بلور اصل را کدر کند مگر آنکه تو پیوسته برق انداختن آن را از یاد برده باشی/
  • کودک عاشق مادر نیست. محتاج مادر است.
  • عشق یعنی پویش ناب دائمی. به سراغ خستگان روح نمی آید.
  • برای او که میخواهد کار کند هرگز قحط کار نبوده است.
  • بگذار خالصانه قبول کنیم که کوچکیم تا بتوانیم بزرگ شویم، عوض شویم، رشد کنیم و دیگری شویم. بزرگ، جایی برای تغییر کردن ندارد.
  • عشق محصول ترس از تنها  ماندن نیست. عشق فرزند اضطراب نیست.
  • مگر چقدر وقت داریم؟ یک قطره ایم که میچکیم به تن کویر و محو میشویم.
  • هیچ جیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی کند.
  • عشق شکتن و پاره کردن حریم ممنوعیت های ناموجه است.
  • پس انداز یعنی داشتن. داشتن خوشبختی نم آورد. درست همانطور که نداشتن. ثروت آسایش نمی آورد درست همانطور که فقر. خوشبختی را باید خارج از خطه ی داشتن و نداشتن جستوجو کرد. 
  • مطمئن باش چیزی به نام "بارآوردن"  وجود ندارد. بار آمدن وجود دارد و بار آمدن، محصول اندیشه و اراده ی خود توست نه آنچه به تو منتقل کرده اند. 
  • کسی که با حرف این و آن دف زدن را رها کند، بی حرف این و آن هم رها میکند. دف زن باید که فقط صدای دفش را بشنود نه پر حرفی های این و آن را.
  • نترس مرد، نترس! خواستن با بزدلی کنار نمی آید. برو، جام را بی پروا به دستش بده و از او بخواه که با تو زندگی کند! اگر نپذیرد؟ با خواهنده ای چون تو، اگر نخواهد که زندگی کند تنها چرایی اش در این است که شایسته ی تو نیست؛ رهایش کن!
  • خوشبختی، جنس قسطی نیست پسر! خوشبختی را نقد نقد معامله میکنند با سکه های اراده، ایمان، کار، عشق...
  • فقط تن پروران بهانه جو هستند که از نبود کار مینالند. 
  • عسل گفت: برای همین هم نمی خواستم بگویم. من شوهر کرده ام؛ محافظ نگرفته ام. هر زنی باید بتواند از خودش محافظت کند. اگر کشتی گیر هم بودی نمی گذاشتم دست روی مردم بلند کنی.
  • عظمت و افتخار در استمرار است و دوام. عاشق شدن مساله ای نیست؛ عاشق ماندن مساله ی ماست: بقای عشق نه بروز عشق. هر نوجوانی هم گرفتار هیجانات عاشقانه میشود؛ اما آیا عاشق هم میماند؟ عشق به اعتبار مقدار دوامش عشق است نه شدت ظهورش...
  • انسان در هفته به دو روز تعطیل نیاز مند است. اما به دلیل کوتاهی، کاهلی، کم کاری یا بیش خواهی نتوانسته است به این تعطیلی قطعا لازم و منطقی دست یابد. 
  • اما نمی شود، نمی شود که با چیزی که به آن اعتقاد نداری کنار بیایی و باز هم کسی باشی.
  • چرا عشق به دیگری چیزی از تن نخواهد؟ استاد من فروزانفر میفرمود: دو نیمه یک سیب اگر بخواهند کاملا یکی شوند، باید که هیچ فاصله ای بین خود باقی نگذارند.
  • قهرمان بودن و چیزی غیر از همگان بودن بخش بسیار ناچیزی از انسان بودن است. از این گذشته، قهرمانان و نام داران نیز از طریق روزمرگی های هدفمند است که به نامداری و قهرمانی میرسند. روزی غلامرضا تختی، محبوب ترین قهرمان میهن ما به من گفت: به خودم فرصت نمی دهم که گرفتار اندیشیدن به آن لحظه ای شوم که پرچم وطنم در میان دو پرچم بالا می رود. اگر بخواهم گرفتار این نوع خیالات شوم، ازکار و زندگی می افتم و دیگر هرگز آن پرچم بالا نخواهد رفت.
  • گریه، حجامت روح است.
  • ما هرچه بخواهیم میتوانیم بشویم. استعداد بزرگ ترین دروغی است که انسان به خویش گفته است.*
  • عشق حرکت دو نفر مشتاقانه به سوی هم نیست. بلکه حرکت دو نفر در کنار هم است.
  • عاسق یاغی است اما یاغیان بزرگ اصولی دارند. زیبایی یاغیگری فقط در حفظ همان اصول است. عاشق جدی است اما عبوس نیست.
  • زیبایی در داشتن برنامه و تمرد گهگاهی از آن است.
  • یک زن که میداند عاشقی دارد شاید تنها عیبش این است که به عاشق هیچ فرصتی نمی دهد.

 

یک کتاب کوتاه پر از نصیحت های خوب بود. واقعا لذت بردم از خوندش. البته یکی دو جا هم بود که باهاش موافق نبودم ولی درکل برام مثل یه جزوه ی کارآمد و خلاصه و مفید از یه رابطه ی سالم بود. در نهان خانه ی جانم کتاب های ایرانی رو بیشتر دوست دارم. چون واقعا یه کتاب مثلا روسی بعد از عبور از دو سد ترجمه یه بخشی از زیبایی و مفهومش تحریف میشه به نظرم. 

* پی نوشت: استعداد یابی متمم رو حدود دو سال پیش خوندم. خیلی برام کارامد بود ولی امروز یه سری نکاتی که همون موقع برام بولد بود یادم مونده. یکی از این نکات بولد این بود که ما معمولا فکر میکنیم که افراد احساساتی به درد پزشکی نمی خورن. ولی این قواعد و این لیست از استعداد های مختلف بیشتر روی کاغذ معنا میده و گاهی شاید یه پزشک با احساس یه روز یه جایی با همین احساساتش بتونه تاثیر خیلی بهتری بذاره. و کلا انتخاب مسیر های شغلی و رشته های دانشگاهی باید استراتژیک باشه و همش به استعداد ها و علایقمون نگاه نکنیم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۹ ، ۲۰:۱۸
هدی

من تا به حال هیچ کدوم از اثار تلستوی رو نخونده بودم. یک بار در گذشته کتاب جنگ صلح رو برداشتم ولی راستش احساس کردم از حوصله ام خارجه و ادامه اش ندادم. وقتی این کتابو سفارش میدادم که کتاب فروشی برام بیاره به خودم گفتم هرچه قدر هم قطور و سخت باشه بازم میخونمش چون اروین یالوم تو روان درمانی اگریستانسیال اش چند بار ازش نام برده بود. اما کتاب رو که دیدم از حجم خیلی خیلی کمش واقعا خوشحال شدم راستش و تو دو روز خوندمش. به طور کلی باید بگم تولستوی خیلی خلاصه میخواسته بگه همه زندگی فقط پیشرفت های اجتماعی نیست. دامی که من در گذشته به شدت و در حال کمتر درگیرش بودم. در آخر های کتاب وقتی ایوان ایلیچ داره با مرگ و درد دست و پنجه نرم میکنه مینویسه:

 

به ذهن آورد که شاید آنچه پیشتر به نظر او امکان پذیر بوده، یعنی زندگی را آنگونه که ضرورت داشته نگذرانده است، راست باشد. یه ذهن آورد که شاید تلاش های نامرئی او برای مبارزه با آنچه شایسته تلقی میشد، یعنی همان انگیزه های نامرئی که بی درنگ سرکوب میشدند، درست و سایر انها نادرست بوده است. به ذهن آورد که شاید همه وظایف شغلی، برنامه زندگی و خانواده، و همه علایق اجتماعی و اداری او باطل باشد. کوشید در دادگاه شخصی از همه این موارد دفاع کند و ناگهان به بی ارزشی آنچه از آن دفاع میکرد پی برد. در واقع آن موارد قابل دفاع نبودند. اندیشید: "اگر اینگونه باشد، من با آگاهی، از ضایع شدن آنچه به دست آورده ام زندگی کرده ام و امکان جبران هم وجود ندارد، باید این زندگی را ترک کنم. در آن صورت چه خواهد شد؟

 

ایوان بعد از کلنجار رفتن با خودش در نهایت می پذیره که زندگیِ مبتنی بر پیشرفت های اجتماعی و تجمل گرایی اش اشتباه بوده. و دقیقا دو ساعت قبل از مرگش این سوال براش پیش میاد که پس راه درست چیه؟ در همین لحظه اتفاثی میوفته که برای من خیلی تداعی دوست داشتنی ای داشت. پسر ایوان بر بستر پدرش حاضر میشه و در حال گریه  دست پدرشو میبوسه. ایوان بهش نگاه میکنه و دلش براش میسوزه. در همون لحظه همسر ایوان داخل اتاق میشه. ایوان همسر گریان اش  رو میبینه و دلش برای اون هم میسوزه. و بعد با خودش میگه که باعث رنج و اندوه خانواده اش شده و مرگ ایوان مصادف با یک وضعیت بهتر برای خانواده اشه. و بعد دردی که ایوان رو از هر طرف احاطه میکرده از بین میره. و ایوان آغوشش رو برای مرگ باز میکنه. برداشت من این بود که ایوان گرچه که شاید دیر ( دو ساعت قبل از مرگ ) ولی در نهایت به جواب این سوال رسید که راه درست چیه؟ و اونم دلسوزی برای دیگران و ترجیح دیگران به خوده. 

 

پی نوشت یک: برای نوشتن این یادداشت کوتاه یک بار دیگه به کتاب سر زدم و باعث شد بیشتر و بهتر از قبل بفهمم متن رو. گرچه که مفهوم جدیدی رو توضیح نمی ده اما بعضی مفاهیم هرچی بیشتر تکرار بشن بهتره. 

 

پی نوشت دو:

اصل این کتاب مرگه. با مرگ شروع و با اون تموم میشه. اما این تیکه رو از وسط کتاب دوست داشتم:

خیلی زود یعنی پس از گذشت نزدیک به یک سال از آغاز زندگی زناشویی، ایوان ایلیچ دریافت که تشکیل زندگی مشترک، هرچند موجب ایجاد آسایش در زمینه های گوناگون میشود، ولی پدیده ی بسیار دشواری است و انسان برای عهده گرفتن مسئولیت در زمینه های تلاش به منظور دستیابی به زندگی مورد پسند جامعه، باید در برابر آن موضعی مشابه مسئولیت های اداری داشته باشد. 

 

پی نوشت بی ربط : 

اخر فصل یک یا دو فیزیولوژی سیب سرخ نوشته بود: 

عشق یعنی چیزی که دوست میداری را زیبا ببینی. 

هوس یعنی چیزی که زیباست را دوست بداری. 

از اون موقع که اینو خوندم با خودم فکر میکردم که کدوم حسم هوسه کدوم عشقه. 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۹ ، ۱۳:۴۵
هدی

منظره ی ویرانی آدم ها غم انگیز ترین منظره ی دنیاست. ببینی کسی مثل طاووس میرفته حالا مرغ نحیفی است، پرش ریخته، ببینی کسی خودش ملکه ای میپنداشته و تورا بنده ی زر خرید، حالا منتظر گوشه ی چشمی است که به او بکنی. ببینی ...

 

توضیح زیادی ندارم که درباره این کتاب رضا قاسمی بدهم. و حتی به صورت کامل نخوانده امش و با این که با بخش های سورئال​​​​کتاب ارتباط برقرار نکرده ام اما کششی به این کتاب احساس میکنم. و حدس میزنم که نویسنده در آخر هم دستمان را در گل باقی خواهد گذاشت و با یک پایان باز رو به رو خواهیم بود. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۹ ، ۱۶:۰۷
هدی

کار های برجسته  ای که آدمی به پیروی از وسوسه ای درونی می کند، باید تاگفته بماند. همین که آن را به زبان آوری و از آن لاف بزنی چیزی بیهوده و بی معتگنی جلوه میکند و پست و بی مقدار میشود.

خلاصه اینکه عشقش به درختان، مانند همه ی عشق های راستین، اغلب با سنگدلی و حتی بی رحمی همراه بود. تن درخت را میبرید و زخمی میکرد، تا آن را نیرومند تر و زیبا تر کند. 

هنگامی که آدمی تنها و تکرو زندگی میکند، فقط یک جنبه از انسانهای دیگر را میبیند، جنبه ای که آدمی را وامیدارد همواره به هوش باشد و حالت تدافعی به خود بگیرد. 

من فقط این را میدانم که اگر من بیشتر از دیگران چیز بدانم،  در صورت نیاز آنها باید آنچه را که بلدم در اختیارشان بگذارم. به نظر من فرماندهی یعنی همین.

کوزیمو از ناز و کرشمه و بازیهای عاشقانه گریزان بود. تنها طبیعی ترین حالت عشق را دوست میداشت. دورانی بود که اخلاق جمهوری خواهانه پا میگرفت: دوره ای آغاز میشد که مردمان را هم به آزادگی و هم به جدی بودن و پاک اندیشی فرا می خواند. کوزیمو با آنکه دلداده ای سیری ناپذیر بود، وارسته و پارسا و اخلاق گرا نیز بود. با آنکه همواره در تکاپوی لذت مهرورزی بود، شهوت رانی را ناپسند میدانست‌.

خلاصه اینکه آزاد اندیشی بیشتر میشد و دورویی نیز. 

 

پی نوشت: کتابی نبود که نتوانم زمین بگذارمش اما خلاقیت نویسنده و شخصیت پردازی کوزیمو که همان بارون درخت نشین است برایم قابل توجه بود. احتمالا اگر کوزیمو در عصر حاضر بود متفکری خاموش و منزوی میشد. کسی که برای درکش باید زمان صرف کرد. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۹ ، ۱۴:۰۴
هدی

درباره کتاب کافکا در کرانه اثر موراکامی

اولین چیزی که میتوانم درباره اش بگویم این است که از این کتاب خوشم نیامد. البته خوش آمدن یا نیامدن من از ارزش این اثر کم نمی کند اما واقعا با این حجم از فانتزی و استعاری بودن به علاوه ی رگه هایی از اسطوره های یونان باستان کنار نیامدم. در تمام طول کتاب داشتم به این فکر میکردم که چه چیزی میتوانم درباره اش بنویسم. فکر میکنم شخصیت پردازی در این کتاب و خرق عادات همه چیز بود. شخصیت هایی را میبینیم که هر کدام یک ویژگی بارز و خاص را در خود داشتند و شخصیت مورد علاقه ی من اوشیما بود. اوشیما یک به اصطلاح دوجنسه بود که کتاب های زیادی خوانده بود و برای هر سوالی که از او پرسیده میشد جوابی در آستین داشت که میشد زیر آن را خط کشید. شخصیت بعدی ای که نظرم را جلب کرد ناکاتا بود. مرد کم هوشی که به سادگی میزیست اما توانایی حرف زدن با گربه ها و خبر دادن از حوادث قریب الوقع آینده را داشت که سادگی اش در زیستن، سادگی اش در حرف زدن و سخت کوشی اش به مدت طولانی در کارگاه مبل سازی مرا به خود جلب کرد. شخصیت دیگری هم جالب توجه بود. هوشینو که خودش را به دست باد های حوادث سپرده بود و موفق به دست یافتن به سنگ مدخل شد. که برایم تداعی گر این نکته بود که گاهی هم باید با دلت تصمیم بگیری و سیستم دو را برای مدتی تعلیق کنی.

در همان اولین فصل یا قسمت از کتاب همان جمله ی معروف از هاروکی موراکامی را میخوانیم که وقتی از طوفان بدر آمدی همان کسی نیستی که به درون آن پا نهادی. به نظر میرسد که شخصیت اصلی دیگری در کتاب (کافکا) و هوشینو و یک جورهایی ناکاتا هرسه به این مفهوم جامه ی عمل پوشاندند و در آخر های کتاب کافکا سرانجام تصمیم های منطقی تر و پخته تری میگیرد و اوشیما به او میگوید که بزرگ شده ای.

اما به رسم پست های قبلی یک تکه از کتاب را که دوست داشتم را در اینجا مینویسم :

می پرسم تا حالا عاشق شده ای؟

به من زل میزند و یکه میخورد. " تو چه فکر میکنی؟ من که ستاره ی دریایی یا درخت فلفل نیستم. آدمی زادی هستم که نفس میکشد. البته که عاشق شدم."

پی نوشت: داشتم به این فکر میکردم که درخت فلفل و ستاره ی دریایی هم البته ممکن است عاشق شوند یا حداقل محبت را متوجه شوند و این حرف صد در صد درست میتواند نباشد اما از آنجایی که با یک کتابی که اساسا استعاری است و به نظر من یک هایکوی فوق العاده بلند است مواجهیم، میتوانیم با کمی اغماض این دیالوگ را از او قبول کنیم. J

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۹ ، ۲۳:۱۶
هدی

وقتی که کرونا تازه وارد کشور شده بود و قرنطینه تازه آغاز شده بود، فیدیبو لیستی تهیه کرده بود از کتاب هایی که باید پیش از مرگ بخوانیم. آن لیست را در دفتری یادداشت کردم و روی آنهایی که از قبل خوانده بودم خط کشیدم. و از بین کتاب های نخوانده چند تایی که برایم جالب تر بودند را خریدم که بخوانم. بار هستی اثر میلان کوندار یکی از آنها بود و نا گفته نماند که این لیست را بیشتر یا شایدهم همه اش را رمان های خوب و اثر گذار تاریخ ادبیات تشکیل میدادند. بنابر این این پست و چند پست آینده را احتمالا تکه هایی از این رمان ها تشکیل دهد. 

بار هستی رمان پر کشش زیبایی بود که روزی صد صفحه از آن را خواندم و سه روزه تمام شد. میلان کوندرا نگاه خوب روان شناسانه و فلسفی ای را نسبت به مساله ی تنهایی و با دیگری به سر بردن را ارائه کرده بود. اعتراف آمیخته با خود افشایی ای که باید بکم این است که از قسمت فلسفی اش چیزی سر در نیاوردم اما قسمت های روان شناسانه اش را دوست داشتم. چون کتاب داستانی بود و کتاب های داستانی معمولا از یک پیوستگی برخوردارند کل داستان برایم جالب بود نه تکه تکه یا چند جمله از آن. ( به یاد آن سخن معروف که کل بزرگ تر از مجموع اجزاست) اما این تکه از کتاب را دوست داشتم و با آن موافقم:

 

همه ی ما نیاز به پرتو نگاه داریم و برحسب نوع نگاهی که در زندگی خواستار آنیم میتوان مارا به چهار گروه تقسیم کرد.

نخستین گروه، تعداد بیشماری از چشمان ناشناس را میطلبند و به عبارت دیگر خواستار نگاه عموم مردمند. آواز خوان آلمانی، ستاره سینمای آمیریکایی و همچنین روزنامه نگار چانه دراز در این گروه جای میگیرند. [...]

در گروه دوم کسانی هستند که اگر در پرتو نگاه جمع کثیری از آشنایان نباشند، هرگر نمی توانند زندگی کنند، این افراد بدون آنکه خسته شوند میهمانی های عصرانه، نهار  و شام ترتیب میدهند. اینها خوشبخت تر از گروه اول هستند زیرا افراد گروه اول اگر مستمعین خود را از دست بدهند تصور میکنند که روشنایی در عرصه هستی آنان خاموش شده است. و این چیزی است که دیر یا زود تقریبا برای تمام آنان اتفاق می افتد. اما اشخاص گروه دوم همیشه موفق میشوند نگاه هایی برای خود به دست آورند. [...]

پس ار آن گروه سوم است، گروه کسانی که نیاز دارند در پرتو نگاه یار دلخواه خود زندگی کند. وضع آنان به اندازه ی افراد گروه اول خطرناک است. کافی است که چشمان یار دلخواه بسته شود تا عرصه ی هستی آنان نیز در تاریکی فرو رود. [...]

سرانجام گروه چهارم  ( یعنی نادر ترین گروه) می آید. کسانی که در پرتو نگاه های خیالی موجودات غایب زندگی میکنند. افراد این گروه اغلب در رویا به سر میبرند. [...]

 

پی نوشت: قسمت هایی که سه نقطه گذاشته ام مثال هایی از شخصیت کتاب است که برای کسی که کتاب را نخوانده است نا آشنا و غریب است. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۹ ، ۱۲:۲۰
هدی

1. وقتی به فردی کمک کنیم احساس کند، خودبه خود توانایی اورا برای آرزو کردن تسهیل کرده ایم. آرزو نیازمند احساس کردن است. اگر آرزو های فرد بر پایه ی چیزی غیر از احساساتش - مثلا بر پایه چاره جویی منطقی یا دستورات اخلاقی - باشد، دیگر آرزو نیست، بلکه باید ها و اجبار هاست و فرد از ارتباط با خود واقعی اش فرومانده است. 

 

2. تنهایی درون فردی زمانی اتفاق می افتد که فرد احساسات یا خواسته هایش را خفه کند، یاید ها یا اجبار ها را به جای آرزو هایش بپذیرد، به قضاوت خود بی اعتماد شود یا استعداد های خود را به بوته ی فراموشی سپارد.

 

3. هیچ رابطه ای قادر به از میان بردن تنهایی نیست. هر یک از ما در هستی تنهاییم. ولی میتوانیم در هستی یک دیگر  شریک شویم، همانطور که عشق درد تنهایی را جبران میکند. بوبر میگوید: " یک رابطه ی خوب و صمیمی، بر دیواره های سر به فلک کشیده ی تنهایی آدمی رخنه میکند، بر قانون بی چون و چرای آن فائق می آید و بر فراز مغاک وحشت انگیز عالم، از وجود خود بر وجود دیگری پل میزند. "

 

4.برای ارتباط با دیگی به شیوه ای عاری از نیاز، فرد یا باید خود را نادیده بگیرد یا خود را ارتقا بخشد.

 

5.عشق کودکانه از این قانون  پیروی میکند که "دوست دارم چون دوستم دارند." قانون عشق بالغانه این است که :"دوستم دارند چون دوست دارم." عشق رشد نایافته میگوید:" دوستت دارم چون به تو نیاز دارم." عشق بالغانه میگوید :" به تو نیاز دارم چون دوستت دارم."

 

6. برای انسان رشد یافته ی مولد، بخشش نشانه ی قدرت، ثروت و وفور است. فرد با عمل بخشش زنده بودن خود را به بیان در می آورد و آن را تقویت می کند. انسانی که می بخشد چیزی را در انسانی دیگر می آفریند، و آنچه به این ترتیب آفریده شده، دوباره به سوی خودش باز میگردد؛ فرد در بخشش جقیقی، نمی تواند آنچه را به او باز بخشیده میشود را نپذیرد و نستاند. بخشش آن دیگری را هم بخشنده می کند و هردو در لذت آنچه آفریده اند سهیم میشوند. 

 

7. علاقه به دیگری به معنای علاقه به هستی و رشد اوست.

 

8. من هم موقعی که تنها هستم صدا میشنوم؛ شاید این صداها راهیست برای تنها نماندن.

 

9. عشق بیش از آنکه یک رویارویی خاص باشد یک منش است. مشکل دوست داشته نشدن تقریبا در همه ی موارد مشکل دوست داشتن است.

 

10. به قول کانت:" عشق پاسخ است وقتی پرسشی در میان نیست."

 

11. برقراری رابطه و متعهد شدن به دیگران همواره انسان را غنی تر میکند نه فقیر تر.

 

12. در واقع ، افرادی که انتخاب میکنند تنها با افراد برگزیده و معدودی ارتباط برقرار کنند بیشترین مشکل را در برقراری ارتباط دارند.

 

13. از سوی دیگر، کسانی که مدام و به شیوه ای اصیل در پی گسترش روابطشان با دیگران هستند، از طریق تقویت دنیای درونی، اضطراب اگزیستانسیالشان را تعدیل میکنند و میتوانند رابطه ای سرشار از عشق با دیگران برقرار کنند نه اینکه هنگام نیاز در آنها چنگ زنند. 

 

14. کسانی که قادر به رویایی با تنهایی خویش و اکتشاف در آنند، یاد میگیرند با عشقی بالغانه با دیگران ارتباط برقرار کنند.

 

15. وقتی فرد پنهان ترین راز ها، افکار ممنوع، بیهودگی ها، غم ها و شورمندی هایش را با دیگران در میان میگذارد و با این حال کاملا مورد پذیرش او باقی میماند، این رابط با خوش بینی و امیدواری عظیمی همراه است.

 

16. نظام های خدا باور و بی خدا در این یک نقطه توافق دارند که: درست و پسندیده آن است که فرد خود را در جریان زندگی غوطه ور کند.

 

17. اروین تیلور متعقد است شاید هنرمندان خلاق مبتلا به شدید ترین نارسایی های فردی و اجتماعی ( به کسانی مانند گالیله، نیچه، داستایفسکی، فروید، کیتس، خراهران برونته، وان گوگ، کافکا، ویرجینیا وولف فکر کنید)، از چنان استعدادی برای بازنگری در خویش برخوردار بوده اندکه با نگاهی تیز تر و برنده تر از نگاه اغلب ما به موقعیت اگزیستانسیال انسان و بی اعتنایی کیهانی جهان نگریسته اند. در نتیجه بحران معنا رنج شدید تری برایشان به ارمغان آورده و با سبعیتی زاده ی نومیدی در کوشش های خلاقانه غوطه ور شده اند.

 

قسمت اول از تکه هایی از کتاب روان درمانی اگزیستانسیال نوشته ی اروین یالوم رو میتونید از اینجا بخونید. 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۹ ، ۱۷:۱۱
هدی

1.نگاهی گذرا به مفهوم محوری فلسفه اگزیستانسیال موضوع را روشن میکند. مارتین هایدگر در سال 1926 در این پرسش غور کرد که چگونه اندیشیدن به مرگ انسان را نجات میدهد و به این بصیرت مهم دست یافت که آگاهی از مرگ خود، همچون مهمیزی است که توجه مارا از یک وجه هستی به وجهی بالاتر جلب میکند. هایدگر معتقد بود در دنیا دو وجه اساسی برای هستی وجود دارد: 1. مرتبه فراموشی هستی 2. مرتبه اندیشیدن به هستی.

وقتی فرد در مرحله فراموشی هستی است، در دنیا ی اشیا میزید و خود را در سرگرمی های روزمره ی زندگی غرقه میکند: فرد به پایین کشیده میشود تا هم مرتبه "وراجی های بی ارزش" شود و در آنها مستغرق. فرد خود را تسلیم دنیای روزمره و دلواپسی های برای شیوه ی وجود چیزها میکند.

در مرتبه ی دیگر، یعنی مرتبه اندیشیدن به هستی، شگفتی فرد تنها در شیوه ی وجود چیزها خلاصه نمی شود، بلکه وجود چیزها کافی است تا فرد را به تحسین و تعجب وادارد. زیستن در این مرحله به معنای آگاهی دائمی از هستی است. در این مرتبه که اغلب مرتبه هستی شناختی نامیده میشود فرد در اندیشه ی هستی باقی میماند، نه تنها در مرتبه آسیب پذیری و شکنندگی هستی بلکه در اندیشه مسئولیتش در قبال وجود خویش. از آنجا که فقط در مرتبه هستی شناختی ست که فرد با خود آفرینندگی خویش در تماس است، تنها در همین جاست که نیروی تغییر خویش را به دست می آورد.

2. اگرچه نفس مرگ نابودمان میکند، اندیشه ی مرگ نجاتمان میدهد.

3. کسی که چراغش را خودش حمل میکند لازم نیست از تاریکی بترسد.

4. همانطور که با اضطراب مرگ رو در رو ایستاد: به جای آنکه مغلوبش شود، آن را شناخت، اضطراب را به جان خرید تا زندگی غنی تر و ارزشمند تری را نسبت به گذشته تجربه کند.

5.هرچه رضایت از زندگی کمتر، اضطراب مرگ بیشتر.

6. فیلیپ آموخته بود زندگی ای که وقف کتمان واقعیت و انکار مرگ شود، تجربه را محدود میکند و در نهایت در خود فرو میریزد.

7. زندگی فرد را انتخاب هایش میسازند.

8.نمی دانم چقدر رشد یافته هستید ولی انسان رشد یافته کسی است که بتواند مسئولیت خود را بر عهده گیرد. مسئولیت افکار، احساسات و غیره را...

9. هر یک از شما تنها مسئول تجربیات خود هستید بنابراین در برابرهرآنچه که تجربه میکنید مسئولیت کامل دارید. هروقت این را متوجه شدید، میتوانید نود درصد چرندیاتی که در زندگی تان جریان دارد  را کنار بگذارید.

10. به محض اینکه این افراد صادقانه با تجربیاتشان رو به رو میشدند، دردهایشان از بین میرفت.

11. ما هنوز در برابر آنچه با کاستی هایمان میکنیم مسئولیم.  در برابر منشمان نسبت به این کاستی ها مسئولیم. 

12. انسان ها ذاتا خود را شکوفا میکنند مگر اینکه شرایط رشدشان چنان نامطلوب باشد که ناچار شوند به جای رشد، برای رسیدن به امنیت تقلا کنند.

13. انسان تا زمانی که ارادی عمل کند مطابق خوبی ها و نیکویی های متصورش عمل میکند. 

14. میتوانم دانش را اراده کنم اما فرزانگی و درایت را؛ میتوانم به بستر رفتن را اراده کنم اما نه خوابیدن را؛ میتوانم خوردن را اراده کنم اما نه گرسنگی را؛ میتوانم سر به زیری را اراده کنم اما نه فروتنی را؛میتوانم درستکاری را اراده کنم اما فضیلت را، میتوانم ابراز وجود یا لاف زنی را اراده کنم ولی نه شجاعت را، می توانم شهوت را اراده کنم اما نه عشق را؛ میتوانم دلسوزی را اراده کنم اما نه همدردی را؛ میتوانم تهنیت گفتن را اراده کنم اما نه تحسین کردن را؛ میتوانم خشکه مقدسی را اراده کنم اما نه ایمان را؛ میتوانم خواندن را اراده کنم اما نه فهمیدن را.

15.اراده بدون آرزو خون لازم برای زنده ماندن و زیست پذیری اش را از دست میدهد و در خود ستیزی و تناقض با خود میمیرد.

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۹ ، ۱۶:۵۶
هدی
  • صدق و کذب های هنری از جنس صدق و کذب های منطقی و اجتماعی نیست. اگر جانب جمال شناسی موضوع و ارزش هنری کلام به کمال باشد موضوع سخن هرچه باشد صدق است و بر گوینده هیچ اعتراضی روا نیست. [...] همانگونه که در فلسفه بحثی داشته ایم درباره اصالت وجود یا اصالت ماهیت در عرصه ی پهناور ادبیات و هنر نیز باید از "اصالت جمال و زیبایی" به عنوان بیناد اصلی یک نظام فلسفی سخن گفت. 
  • هنرمند مسئولیتی جز در برابر زیبایی ندارد. 
  • راست گفت داستایفسکی که آنچه در نهایت میماند و پیروز است زیبایی است و هنر، یا آنچه جهان را پاس میدارد زیبایی است. 
  • ... و در این بیت مجموعه ی عرفان: بی خود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند                                                                                                                                         باده از جام تجلی صفاتم دادند                                                                                                     همگی ابزارند و نه هدف. هدف چیزی جز خلاقیت هنری نیست. و هدف خلاقیت هنری نیز چیزی نیست جز ساختن آینه برای روان انسان در طول تاریخ؛ زلال ترین آینه ای که هرکس تصویر خویش را در آن تماشا کند.

 

این بخش از کتاب این کیمیای هستی خیلی مدل ذهنی منو درباره ی زیبایی و هنر در شعر حافظ و بعد هم در مقیاسی وسیع تر در کل حوزه ی هنر تغییر دادن. شفیعی کدکنی به زیبایی در فصل سه از اولین جلد ازین کتاب به نقل از یاکوبسون که یک زبان شناس روسی-آمریکاییه میگه:

  • کسانی که شاعران و هنرمندان را به خاطر نوع حرف و سخنی که میگویند و پیامی که در سخن و هنر ایشان ظاهر میشود ملامت میکنند، حالت کسانی را دارند که در قرون وسطی در پایان مراسم تعزیه حضرت مسیح میرفتند و حمله میبردند به کسی کهدر آن نمایشنامه نقش یهودای اسخریوطی را بازی کرده و در آن نمایشنامه به مسیح خیانت کرده بود. [...] لازمه ی پذیرفتن اصالت جمال همین است که برای "پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت/ آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد"و " گر مسلمانی از این است که حافظ دارد/ وای اگر از پی امروز بود فردایی" دنبال تاویل های بی جا نرویم؛ که اصالت جمال حافظ را به گفتن چنان سخنانی واداشته است و دیگر هیچ.

و در ادامه توضیح میده که اگر حافظ در جایی قلم صنع رو همراه با خطا میدونسته در نقش یهودای اسخریوطی بوده و در جای دیگری اگر ورد شب های تار خودش رو دعا و درس قرآن بیان میکرده در نقش مسیح. و باید دونست که در اصل حافظ نه یهوداست و نه مسیح. حافظ هنرمنده و به وظیفه ی هنری اش که تنها خلق یک لحظه ی زیباست پرداخته. 

کتاب خیلی خوبی بود که چیزای زیادی بهم یاد داد و بعد از درس های دبیرستان اولین مواجهه ی جدی تر من با ادبیات بود و علاوه بر اطلاعات خیلی خوبی که در مورد طنز حافظ، تفسیر ناپذیری شعر او، متن پنهان شعر حافظ و ... گرفتم دیدم به مقوله ی هنر تغییر کرد و به فلسفه ی هنر علاقه مند شدم. 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۹ ، ۱۹:۴۹
هدی