می خواستم صبر کنم کتاب تمام شود و آخرش بنشینم و یک پست به حساب خودم خیلی خوب بنویسم اما نمی توانم در برابر نوشتن این قسمت صبر کنم. از همان کتاب میل به شگفتی از آقای داوکینز. حتما این تکه را بخوانید. خیلی میشود برای انجام دادن هرکاری از آن ایده گرفت:

بعد از آنکه انواع مختلف سلسله مرتب هارا در نشانگذازی مناسب و با منطق ریاضی برای کامپیوتر تعریف کردم، به مزیت ها و امتیازات احتمالی سازمان سلسله مراتبی در جهت توزیع فرگشت فکر کردم. برای شرح و توضیح مزیت اول که نامش را "مزیت نرخ فرگشتی" گذاشته ام، حکایتی از هربرت سایمون برنده جایزه ی نوبل اقتصاد را به ودیعه گرفتم که داستان دو ساعت ساز با نام های تامپسون و هورا است:

ساعت های هر دو آنها به خوبی زمان را نشان میدهد. اما تمپسون برای تکمیل ساعتش زمانی بسیار بسیار طولانی تر از هورا، صرف کرده است. هر دو نوع ساعتی که این دو ساعت ساز ساخته اند از هزار قطعه درست شده است، هورا که ساعت ساز حرفه ای تر و موفق تری است به روش سلسله مراتبی یا پیمانه ای کار میکند. او هزار قطعه ای که دارد را به ۱۰۰ قسمت ده قطعه ای تقسیم میکند و بعد به نوبت این قطعات را روی هم سوار میکند تا در مرحله ی دیگری از کار ده تکه ی بزرگ تر داشته باشد و سر انجام با سوار کردن آن ده قسمت به همدیگر، ساعتش را میسازد. اما تمپسون سعی میکند تمام هزار قطعه را یکی یکی روی هم سوار کند و اگریک قطعه از قلم بیوفتد یا تلفن بی موقع زنگ بخورد کلا بیاطش به هم میریزد و مجبور است از اول شروع کند. او به ندرت توانسته ساعتی را تکمیل کند. در حالی که هورا با تکنیک پیمانه ای و سلسله مرتبی اش همین طور مدام ساعت درست میکند.

 

بعدش هم چند مثال از این ارجحیت سلسله مراتبی کار کردن میزند. جالب ترینش دایناسور است. به هر حال طول بدن دایناسور زیاد است و در نتیجه طناب عصبی پشت دایناسور باید خیلی طویل باشد. اما بدن دایناسور یکی مغز دیگر در لگن اش هم دارد که بعضی پیام ها از آنجا مخابره میشود. به عبارتی یک سییتم مرکزی واحد وجود ندارد که همه چیز تحت کنترل او باشد بلکه خرده مراکز کنترل هم وجود دارند. 

من اعتراف میکنم ذهنم از روی بعضی قسمت هایی که داوکینز دارد درباره ی کارهای علمی اش حرف میزند سر میخورد. گاهی بر میگردم دوباره میخوانم و گاهی هم نه. چون حقیقتش نمی خواهم به خودم تحمیل کنم که :بخوان! باید بخوانی و بفهمی! اما، وقت هایی که کمی صبوری میکنم یا متن خودش ساده اس و ذهنم درگیرش میشود حالت حیرت را واقعا تجربه میکنم. حالت اینکه چقدرجالب. مثلا جوجه ها طوری برنامه ریزی شده اند که نور از بالا به اشیا میتابد. یعنی یک جوجه به محض اینکه پا به این دنیا میگذارد و هنوز حتی چشم هایش را باز نکرده و یادگیری اش صفر است به صورت پیش فرض میداند که پا به دنیایی گذاشته که نور از بالا میتابد و نه از پایین. و این هارا داوکینز خیلی جالب آزمایش و اثبات میکند. من نمیدانم چرا به خدا اعتقاد ندارد :) یا مثلا داوکینز پدیده ی تصمیم گیری در حیوانات را بررسی میکند و آنجا بحثی را مطرح میکند تحت عنوان FAP یا fixed action pattern. اگر بخواهم خیلی خیلی مختصر بگ‌ویم این میشود که حیوانات یکی سری حرکات از پیش تنظیم شده دارند که اگر محرکی این حرکت را تحریک کند این حرکات شروع میشوند و تا آخر هم ادامه پیدا میکنند. قضیه همه یا هیچ است. یا این حرکات یا همان fap شروع نمی شود یا اگر شروع میشود مثل عروسک کوکی ای که نخ اش کشیده شده باشد باید تا آخر برود. نمونه اش حرکات سگ برای چال کردن استخوان است. اگر محرکی مثل یک استخوان این سگ را تحریک کند، fap سگ برای چال کردن شروع میشود و حتی در شرایطی که خاکی هم وجود ندارد و سگ روی فرش اس هم ادامه پیدا میکند. 

من خیلی از آزمایشاتش تا آنجا که فهمیدم خوش آمد. آن هایی را هم که ذهنم از رویشان رد شد را بعدا با فاصله ی زمانی دوباره میخوانم. یعنی راستش من این همه سال در کمال بی تفاوتی از کنار مرغ های خانگی خانه ی مادربزرگم عبور کردم و اینجا فهمیدم میتواند موضوع تز دکترا باشد و چقدر هم جالب میتواند باشد. یعنی به گاو و گوسفند توجه کرده بودم ولی به مرغ اصلا :)

کتاب را بخوانید. از فصل "خواب مناره ها" به بعدش داستان جالب تر هم میشود.